Montag, Juni 26, 2006

ساوالان


عارف همنوا با دل تنگ من در حسرت دوری از وطن چه زیبا می خواند
ساوالان
ائل اوبامدان آیریلاندا
گؤزلریمدن یاش آخاندا
داغا داشا من باخاندا
ساوالاندا گؤزوم قالدی
...
اوره گیمده گؤزوم وار کن
دیلیمده مین نغمه وار کن
دانیشماغا سؤزوم وار کن
دانیشمادیم سؤزوم قالدی
...
لاری باری باغلاریندا
گول چیچکلی داغلاریندا
اوبالارین چارداغیندا
حسرت باخان گؤزوم قالدی
...
ساوالانین اته گینده
بابالارین امه گینده
بالا قیزلار اوره گینده
دئییلمه میش سؤزوم قالدی
...
حیران یولو بوروخ بوروخ
سولاری وار سرین سویوخ
بال پتگی اویوخ اویوخ
باخا باخا گؤزوم قالدی
...
ماوی خزر دالغالاری
گؤیده اوچان درنالاری
گوندوزلری آخشاملاری
او سولاردا گؤزوم قالدی
...
هیجران بیزی هارا سالدی
دوغما دیار اوزاق قالدی
اوزوم گلدی غربت ائل لری
او داغلاردا ایزیم قالدی
متاسفانه نام شاعر این شعر زیبا را نمی دانم


ترجمه به زبان فارسی
وقتی از ایلم جدا شدم
وقتی از چشمانم اشک سرازیرشد
وقتی کوه و دشت را نگریستم
حسرت ساوالان بر دلم ماند
...
در حالی که چشمم به دلم بود
در حالی کهبر زبانم نغمه جاری بود
در حالی که حرفی برای گفتن داشتم
حرف نزدم ، سخنم در دلم ماند
...
در باغهای لاری باری
در کوههای پر گل و غنچه
در خانه های ایلی
چشمانم به حسرتم ماند
...
در دامن ساوالان
در زحمت پدران
در دل دختران
حرفهای نگفته ام ماند
...
به راه حیران پر پیچ و خم
به آبهایش زلال و خنک
به کندوی عسل خانه خانه
درحال نگاه کردن ، چشمانم پر حسرت ماند
...
در امواج آبی دریای خزر
در درناهای پرنده در آسمان
در روزها و شامگاهان
در آن آبها چشمانم پر حسرت ماند
...
دوری ما را تا کجا برد
وطن مادر زادی از ما دور ماند
خودم به دیار غربت آمدم
در آن کوهها ردم ماند

1 Kommentar:

سعید hat gesagt…

این شعرو خوندم و با بیت های آخرش یاد غم غربت خودم از کشورم،از کوه های سر به فلک کشیده اش ، از مردمان زیبا و مهربونش که مثه دشتهای پر از لاله، گونه هاشون تو هوای پاک و دلپذیر کوهستان سرخ میشه افتادم ؛ چه خوب و نیکو که معلمی فرهیخته مثه شما هست که تو غربت هم فراموش نمیکنه رسالتش رو ، فرزندان میهنش رو..بدونید که ما خیلی هستیم که با اینکه آذری نمیفهمیم اما میایم اینجا که پیام عشق ورزی و مدارای شما رو گوش بدیم ..
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش..