Donnerstag, Januar 25, 2007

یارقاصیدی



ســـن ياريمين قاصدي سـن
ايلش ســنه چــــاي دئميشم
خـــياليني گــــوندريب ديــــر
بسكي من آخ ، واي دئميشم
آخ گئجه لَـــر ياتمـــــاميشام
مــن سنه لاي ، لاي دئميشم
ســـن ياتالــي ، مـن گوزومه
اولـــدوزلاري ســـاي دئميشم
هــر كـــس سنه اولدوز دييه
اوزوم ســــــــــنه آي دئميشم
سننن ســـورا ، حــــياته من
شـيرين دئسه ، زاي دئميشم
هــر گوزلدن بيــر گـــول آليب
ســن گـــوزه له پاي دئميشم
سنين گـــون تــك باتماغيوي
آي بـــاتـــانـــا تــــاي دئميشم
اينــدي يــايــا قــــيش دئييرم
ســـابق قيشا ، ياي دئميشم
گــاه تــوييوي ياده ســــاليب
من ده لي ، ناي ناي دئميشم
ســونــــرا گئنه ياســه باتيب
آغــــلاري هاي هاي دئميشم
عمـــره ســورن من قره گون
آخ دئــمــيشم ، واي دئميشم
استاد محمد حسین شهریار
...
قاصد يار
تو قاصد يارم هستي ، بنشين ، گفته ام برايت چايي بياورند
خيالش را فرستاده از بس كه آخ و واي گفته ام ( منظور اینکه خیال همسرش به نیابت از او به سراغ شهریار آمده است )
چه شبهايي كه نخوابيده ام و به تو لالايي گفته ام
از زماني كه تو خوابيدي به چشمانم گفته ام كه ستاره ها را بشمارند ( خوابم نمي برد )
هر كس به تو ستاره بگويد من به تو ماه گفته ام
بعد از تو زندگي اگر هم شيرين جلوه كند اما براي من تلخ بوده است
از هر زيبايي ، گلي گرفته و براي تويِ زيبا تهفه اي فرستاده ام
غروب خورشيد گونه تو را به مانند پنهان شدن ماه مي دانم
الان تابستانم به مانند زمستان سرد است سابق زمستان برايم به مانند تابستان بود ( از بس ضعيف شده ام )
گاه عروسيت يادم مي افتد ، مثل ديوانه ها رقصيده ام
باز در آخرش ماتم زده شده و گريه كنان هاي هاي گفته ام
منِ سياه بختي كه عمرم را به آخرهايش رسانده ام آخ و واي گفته ام
..
ترجمه از وبلاک تلخ و شیرین

Keine Kommentare: