Sonntag, Januar 31, 2010

نگاه - محمد شریفی


در گلستان
به خارها خیره شدیم
و موسم گٌل گذشت.
*
از وبلاک روزگار لیلی
*
باخیش
گولوستاندا
تیکانلارا گؤز تیکدیک
و گولون واختی گئچدی

*

قیسسا سؤز - ملیحه عزیز پور

توفنگ لر ماهنی اوخویور ، قانلی قادالی ماهنی

تفنگ‌ها آواز می‌خوانند ، آوازی لبریز از خون و درد
*

دونیانین ایپی قیریق دیر ، دویونلن منه
*

Samstag, Januar 30, 2010

آجیغیم گلیر - سلیمان جعفری

آرمید آغاجینا قونموش سئرچه لرین سسی گلیر
گؤزلریمی قورخا - قورخا آچیرام
بو گونده آی لا اولدوزون قوناقلیغیندان
الی بوش قاییتمیشام
داها سئرچه لردن آجیغیم گلیر
هر گون سحر اوچوشلاریندان
یاشاییرسان دئیه چیغلیقدلاریندان
آجیغیم گلیر
*
بدم می آید
صدای گنجشکان نشسته بر درخت گلابی به گوشم می رسد
چشمانم را با احتیاط باز می کنم
امروز از مهمانی ماه و ستاره
دست خالی برگشتم
دیگر از گنجشکها بدم می آید
در حالی که می اندیشم
هر روز در پروازهای صبحگاهی شان
زنده ای
از فغان هایشان
بدم می آید
*

Sonntag, Januar 24, 2010

اولماز - ریاحی فر ، سید

چوخورا سو تؤکمه کیله
اؤزک اولماز ، اؤزک اولماز
چیرکین اؤزون بئزه سه ده
گؤیچک اولماز ، گؤیچک اولماز
*
دالغاسی اولماز هر سؤزون
قولاق ایشین گؤرمز گؤزون
کتان بویاسادا اؤزون
ایپک اولماز ، ایپک اولماز
*
آکبنده کیم دئییر میتیل؟
آت بالاسی کؤپک دئییل
کئچی یاشاسادا یوز ایل
شیشک اولماز شیشک اولماز
*
گؤرمه میش اولسادا پاشا
الدن توتسا چالار باشا
سفره سینده یار یولداشا
چؤرک اولماز ، چؤرک اولماز
*
دوز ایشی اومما ساپقیندان
خئییر کیم گؤروب آزغین دان
سید بو ائله ساتقین دان
کؤمک اولماز ، کؤمک اولماز
*
نمی شود
با آب ریختن به گودال
چشمه نمی شود ، چشمه نمی شود
زشت بزک هم بکند
زیبا نمی شود ، زیبا نمی شود
*
هر سخنی تاثیر مثبت ندارد
چشم کار گوش را انجام نمی دهد
کتان خود را هم رنگ کند
ابریشم نمی شود ، ابریشم نمی شود
*
به تازه چه کسی کهنه می گوید
کره اسب ، کره شتر نمی شود
بز صد سال هم عمر کند
بره نمی شود ، بره نمی شود
*
پاشا ندید بدید هم شود
از دستت بگیرد سرکوفتت می زند
سر سفره اش برای دوست و آشنا
نان پیدا نمی شود ، نان پیدا نمی شود
*
از آدم منحرف انتظار کار درست نداشته باش
چه کسی از گمراه خیر دیده
سید آدم خودفروش
کمکت نمی کند ، کمکت نمی کند
*

دورما گل - خسته قاسم

هر دقیقه م بیر ایل گئچیر نازلی یاریم دورما گل
کؤچوب گلسن بیزیم ائله وفاداریم دورما گل
مریض اولدوم قوهوم - قارداش آشینالار یاد اولدو
داغیلیبدیر خانیمانیم کلی واریم دورما گل
*
مجنون کیمی دیوانه یم من دوشموشم چؤللره
بولبول کیمی قفسده یم تامارزییام گوللره
آغلاماقدان گؤزوم یاشی دؤنوب جیحون سئللره
قویما حسرت باخیم اونا گولعذاریم دورما گل
*
زمانه دن گیلئییم وار گئتدی جاهی جلالیم
بیر گون مندن سوروشسالار تیکمه داش دی ماحالیم
اؤز آدیم دیر خسته قاسم پریشان دیر احوالیم
آمان وئره ر منه بؤیوک کردگاریم دورما گل
*
بیا
هر دقیقه ام سالی می گذرد یار نازنیم بیا
کوچ کن و به وطن ما بیا ، ای وفادارم بیا
بیمار شدم و دوست و آشنا بیگانه شدند
دار و ندارم خانمانم ویران شده بیا
*
دیوانه ام مثل مجنون آواره کوه و دشت
مثل بلبل در قفس در حسرت گلها
نگذار چشمانم در حسرت بمانند بیا
*
از زمانه گله دارم ، جاه و جلالم رفته
اگر از من بپرسند اهل تکمه داشم
اسمم « خسته قاسم » احوالم پریشان هست
پروردگار بزرگم امان می دهد بیا
*

Donnerstag, Januar 21, 2010

مشهدی عباد

مشهدی عباد ، قوللوقچو صنم ، گلناز خانیم
حسنو باغیندا گزه سن گولو ریجان دره سن
سن کیمی بیر گؤزلی باغین ایچینده گؤره سن
باخاسان گول یاناغینا اولاسان مست خمار
دئیه سن هئچ بئله بیر ایش اولاماز سن اؤله سن
قوجا کافتار سنه اون بئش یاش اولان قیز نه گرک
قورخموسان کی سن اخیردا باشیوا گله کلک
سنه یوز یاشلی دول آرواد یاراشار آی ده یه نک
اوزونو ایت ده گؤره نده یالاماز سن اؤله سن
گؤرو ره کی منه سن چوخ یئتیریرسن اؤزونو
قورخورام کی سن آخیردا ایتیره سن اژزونو

ایستییرسن بو سؤزوندن دئیه رم لاپ دوزونو
سن کیمی بیر قوجایا قیز یاراماز سن اؤله سن
من کیمی بیر قوجایا قیز یاراشار سیز اؤله سیز
*
ترجمه به فارسی

خوش است که در باغ حسن بگردی و گل و سنبل بچینی
زیبا روئی چون تو را در باغ ببینی
بر گونه همچون گلش بنگری و مست و خمار شوی

با خود بگوئی هیچ چنین کاری ممکن است ؟ الهی که بمیری
پیر کفتار برای تو دختر پانزده ساله چه واجب است
نمی ترسی از روزی که بر سر خودت بیاید؟
برازنده تو پیرزن بیوه صد ساله است ای چماق
رویت را سگ هم ببیند لیس نمی زند ، الهی که بمیری
می بینم که تو خیلی با من بدی
می ترسم آخر سر خودت را گم کنی

می خواهی من حرف حق را بگویم
بر پیرمردی چون تو دختر برازنده نیست ، الهی که بمیری
بر پیرمردی چون من دختر برازنده است ، شما بمیرید
*

Montag, Januar 18, 2010

ساری گلین - عروس موطلائی

ساری گلین به زبان ترکی آذربایجانی عروس زرد یا عروس موطلائی است. در افسانه ها آمده که عروس موطلائی یا همان ساری گلین دزدیده شده و ترانه ساری گلین در حسرتش سروده شده است. این ترانه بسیار زیبا و ماندگار است.
به نقل از ویکی پدیا -
*
ساچین اوجون هؤرمزلر
گولو سولو درمزلر
ساری گلین
بوسئودا نه سئودادیر ؟
سنی منه وئرمزلر
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
بو دره نین اوزونو
چوبان قایتار قوزونو
نة اوْلا بیر گون گؤرم
نازلی یاریمین اوزونو
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
عاشیق ایللر آیریسی
شانا تئللر آیریسی
آیریسی بیر گونونه دؤزمزدیم
اوْلدوم ایللر آیریسی
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
*
گیسو را نمی بافند
گل را غنچه نمی چینند
عروس موطلائی
این عشق چگونه عشقی است؟
که تو را من نمی دهند
چه کنم آخر ، چه کنم آخر
عروس موطلائی
از امتداد این دره
چوپان بره را برگردان
چه میشه اگر روزی ببینم
روی یار نازنینم را؟
چه کنم آخر ، چه کنم آخر
عروس موطلائی
عاشق هجزان کشیده سالها
شانه جدا شده از موها
یک روز هم نمی توانستم دوری را تحمل کنم
شدم هجران کشیده سالها
چه کنم آخر چه کنم آخر
عروس موطلائی
*
ترانه را در یوتیوب اینجا گوش کنید
*

Samstag, Januar 09, 2010

قیسسا سؤز - ساناز شهابی


1 - کئشکه دویولوردوم
آمان دیل یاراسیندان
*
مینی مال
کاش کتک می خوردم
امان از زخم زبان
*
2 - خان چوبان خان اولسایدی
ساراسیز قالاردی سئل لر
*
مینی مال
خان چوپان اگر خان بود
سیل بدون سارا می ماند
( خان چوپان اگر خان بود ، سیل سارا رو نمی برد )
*

Dienstag, Januar 05, 2010

گفتگو با چرخ خیاطی - عالم تاج قائم مقامی - ژاله


 راستی ای چرخ سینگر جادوئی ها می کنی
خود نداری جان و اعجاز مسیحا می کنی
سر نمی بینم ترا و اندیشه مغزی فکور
در تو می بینم که هر ساعت هویدا می کنی
دست من چالاک بود اندر خیاطت ای عجب
کان چه من با دست می کردم تو با پا می کنی
چون بجنبی با فلک در گردش آری قطب را
عقل را زین داوری مبهوت و شیدا می کنی
در دل خاموشت ای فولاد در هم رفته چیست ؟
کاین چنین بر میجهی از جای و غوغا می کنی
چون به دست افشانی افتی پای سنگین پربه راه
با هزاران ناز بار دوش دیبا می کنی
حقه ای در کار باشد حیلتی در پرده است
آنچه را در دیده ما آشکارا می کنی
افکنی هر دم هزاران بخیه را بر روی کار
لیک سر در زیر دارد آنچه بالا می کنی
حقه بازا ، درزیا ، جادوگرا ، معجز ورا
هر زمان لعلی دگر از پرده پیدا می کنی
مادران ما به ماهی می توانستند دوخت
جامه ای کان را تو در یک دم مهیا می کنی
دستها پر پینه می شد دیده تاری پشت خم
تا کنند آن که اش تو اکنون سهل و زیبا می کنی
راز کارت چیست آخر ای عجوزه ، گوژپشت؟
کانچه تن ها می کنند آنرا تو تنها می کنی
ای هنرور ، ای فرنگی ، راستی بدرود باش
کاین چنین خدمت به دنیا و اهل دنیا می کنی
جسم از تب خسته را با داروئی جان می دهی
چشم ظلمت بسته را با شیشه ای وا می کنی
گه چراغ برق سازی ، گه ترن ، گه تلگراف
گاه مومین لوله ای را نغمه پیما می کنی
عمر ما طی می شود در یک معما ساختن
تو به دست علم حل هر معما می کنی
شیخ ما دیروز را سرمایه امروز کرد
آن توئی کامروز خود را وقف فردا می کنی
او زند دم ای عمو اما ز دانش می زند
تو کنی فخر ای پسر اما به آبا می کنی
آخر ای فرزند رازی ، ای نبیره بوعلی
بینوا اجداد خود را از چه رسوا می کنی
در ره تقلید شیخ و خواجه با طبعی ضعیف
کوشش بی حاصل و تحصیل بی جا می کنی
خطه قفقاز را از کف به آسان می دهی
لیک در میدان دعوا شور و غوغا می کنی
گر شکست از رومیان را چون شکست از تازیان
با گرامی شوی من یکباره حاشا می کنی
در شکست مرد دانی جای هیچ انکار نیست
یا که آنرا نیز فتحی عبرت افزا می کنی
دست زور و دست دانش چیره سازد مرد را
ناتوان باشی که فریاد از توانا می کنی
فتح را با عزم و همت از شکست آری به دست
ور نه آه خویش را با ناله سودا می کنی
ژاله شب نزدیک شد برخیز و فکر وصله باش
بر کدامین مستمع باب شخن وا می کنی
حاکمی ، میری ، وزیری ، مملکت داری ؟ که ای ؟
کاین همه بحث از نظام ملک دارا می کنی ؟
رمز و راز ملک داری را شهان دانند و بس
ترک این افسانه ها را نمی کنی یا می کنی

Sonntag, Dezember 27, 2009

قیسسا سؤزلر - ایرج سلمانی


خان چوبان
گؤزلرینین یاشینی سیل
آغلاما داها بسدی
سارا گلن دئییل
*
خان چوپان
اشکهایت را پاک کن
گریه دیگر بس است
سارا برگشتنی نیست
*

فرزند به دنیا نیامده - عالم تاج قائم مقامی - ژاله

 ای نهان در سینه من ای دوم فرزند من
گر پسر یا دختری ، فارغ نشو از پند من
تا نگردی بهره مند از تیره روزیهای مام
سر نپیچ ای بی خبر فرزند من از پند من
تا توانی پای از زهدان من بیرون منه
باش چون دستی شکسته تا ابد آوند من
آن یکی آمد تو باری از رحم بیرون نیا
بس بود یک رشته در زندان سراپا بند من
با گلی شاداب خاری خشک لب پیوند ساخت
شاخ پیوندش توئی ای بینوا فرزند من
دوسست دارم نه ، دشمن نه ، خدا را چون کنم ؟
با چه خرسندی پذیرد طبع ناخرسند من
نی غلط گفتم که از جان دوست تر دارم ترا
ور که بگشایند با شمشیر بند از بند من
با خیالت از میان خیل غم آشفته وار
می رساند خویش را بر روی من لبخند من
موجب این فکر و آن اندیشه های تیره نقش
من شدم ای بچه ، من تا نرم گردد بند من
ما جنایت پیشگان مسئول ایجاد توایم
ای جهان نادیده طفل ای بی گنه فرزند من
تا به کی گویم چرا شد ؟ چند شد ؟ چون شد ؟ چه شد ؟
آسمان را خنده می آید ز چون و چند من

Sonntag, Dezember 13, 2009

بایرام - معجز شبستری

سنی تانری بایرام خانیم
راضی اولما من اوتانیم
بایرامدا یوخدو تومانیم
گئت تبریزه گلمه بیزه
*
من ده یوخ حوصله بایرام
الیم بوشدور هله ، بایرام
شیل اولاسان بئله بایرام
گئت تبریزه گلمه بیزه
*
بایرام ، اگر گلسن بیزه
بیر شال گتیر قره قیزا
گتیرمه سن گئت تبریزه
گلمه بیزه گلمه بیزه
*
گلسن بیزه آقام جانی
باشین یاررام آخار قانی
اوغلانین یوخدو تومانی
گئت تبریزه گلمه بیزه
*
گؤرسن آخیر چه رشنبه نی
سؤیله اینجیتمه سین منی
پیلوون یوخ یاغی دنی
گئت تبریزه گلمه بیزه
*
ساققیزی سالمیشام انگه
اوغلان گتدی منی تنگه
پول یوخدو وئره م فیشنگه
گئت تبریزه گلمه بیزه
*
بایرام واللاه یوخدور ناریم
یاری گؤرمه یه آپاریم
نار وئرمه سم کوسر یاریم
گئت تبریزه گلمه بیزه
*
وارلی یئییر یاغلی چیلوو
یوخسول چکیر غصه خینوو
بیزده یوخدور خوروز پیلوو
گئت تبریزه گلمه بیزه
*
یوخسول مین درده توش اولار
مئی ایچمه دن سرخوش اولار
تبریز حالواسی خوش اولار
گئت تبریزه گلمه بیزه
*
عید
تو را به خدا عید خانم
راضی نشو خجل شوم
عید است و شلوار ندارم
برو به تبریز نیا پیش ما
*
من حوصله ندارم ، عید
هنوز دست خالیم ، عید
چلاق شوی این چنین عید
برو به تبریز نیا پیش ما
*
عید ، اگر بیای پیش ما
شال بیار واسه دختر سیا
اگر نیاری نیا پیش ما
برو به تبریز نیا پیش ما
*
جان آقام پیش ما بیائی
سرت می شکنم خونت بریزه
پسر م ندارد شلواری
برو به تبریز نیا پیش ما
*
اگر چهارشنبه ( آخر سال ) را دیدی
بگو اذیت نکنه مارا
نداره روغن این پلو ما
برو به تبریز نیا پیش ما
*
عید به خدا ندارم انار
واسه یارم ببرم انار
قهر می کنه نبرم انار
برو به تبریز نیا پیش ما
*
ثروتمند می خوره چلو چرب رو
فقیر می خوره غصه و درد رو
ما نداریم خروس پلو رو
برو به تبریز نیا پیش ما
*
فقیر گرفتار هزار درده
مئی نخورده مسته و مسته
حلوای تبریز شیرین ، خوشمزه
برو به تبریز نیا پیش ما
*
وبلاکین قالبین دیشدیریردیم لینک لری پوزولدو. بیرداها یازماغیم کرگ
*

Montag, Dezember 07, 2009

سنه - واقف

سرو بویلوم بیر چیخ گؤروم بویونو
اوندا قوربان ائدیم جانی من سنه
قاشلارینین تاغی قبله گاهیم دیر
فدا قیلیم دین ایمانی من سنه
آدام گرک حقی گؤرسون آرادا
هانی سنین کیمی بیر پریزادا
ملک دن ده سنی بیلیم زیادا
تای ائتمه نم هئچ اینسانی من سنه
باخماق ایلان دویماق اولماز اوزوندن
دانیشاندا شیرین شیرین سؤزوندن
اونون اوچون گؤز که سمه نم گؤزوندن
مشتاقام ای شکر کانی من سنه
قاشا گؤزه سورمه نه گؤزل چکدین
جلوه لنیب زولفه هم صیقل چکدین
سن نه ایچون مندن آخی ال چکدین
ائیله مزدیم بو گومانی من سنه
گؤزل سن تک بلا شوخو شن گرک
همدمی ده هم اؤزونه تن گرک
سنه واقف کیمی درد بیلن گرک
لایق گؤرمم هر نادانی من سنه
*
سرو قد من بیا که قامتت را تماشا کنم
آن وقت جانم را به قربانت کنم
کمان ابروانت قبله گاهم است
دین و ایمانم را فدایت کنم
آدم باید حق را در این میان ببیند
پریزادی چون تو کجا پیدا می شود
تو را از فرشتگان نیز برتر می دانم
هیچ انسانی را با تو مقایسه نمی کنم
با تماشا کردن از روی زیبایت سیر نمی شوم
وقتی حرف می زنی از کلام شیرینت
به این سبب از تو چشم نمی پوشم
ای کان شکر مشتاقتم
بر چشم و ابرویت چه سرمه ای کشیدی
زیباتر شدی با شانه ای که بر زلفت کشیدی
تو اخر چرا از من دست کشیدی
هیچ چنین شکی نیز بر تو نمی کردم
ای زیبا بلا و شوخ و نازنینی چون تو را
همدمش هم باید مثل تو باشد
برای تو همدردی چون واقف لازم است
من هر نادانی را لایق تو نمی دانم

Sonntag, November 22, 2009

بیر قارتال بالاسی

یازان :آنتوني دوملو- چئويرن: چنگي
بير نفر سيلديريم قايالار اوسته
تاپدي بير قارتالين يومورتاسيني.
سئوينجك گؤتوروب، قاييتدي كنده
دييشدي باشيندا داغ هاواسيني.
اونون بير تويوغو واردي كتده
يومورتلاييب، سونرا كيح دوشموشدو او.
آليب گله جه يين قانادي آلتدا
اؤز وارليغي اوسته برك دوشموشدو او.
بير گون او تويوغون باشيني قاتيب
قارتال يومورتاسين قاتدي اونلارا.
او گؤي آسمانلاردا اوچان بير قوشون
طالئعين آلچالديب، ساتدي اونلارا.
بئله ليك سوغوشدو گونلر، هفته لر
وعده گونو گليب يئتيشدي باشا.
چيخدي يومورتادان بوتون جوجه لر
اون جوجه، بير قارتال؛ اولدو تاماشا.
بو قارتال بالاسي نئچه گون ائله
قوشولدو تويوغون جوجه لرينه.
اونلارلا بيرليكده دن- دؤشدن يئييب
هئچ فيكيرلشمه دي گلن يئرينه.
بو گئنيش دونيانين سيخينتيسيندا
داها ياواش- ياواش قوجالميشدي او
هر يئتن باشينا ديمديك وورودو
تويوقلار الينده گيجلميشدي او.
بير گون دولانيردي اؤروش- باجادا
گؤردو باشي اوسته اوچان قارتالي.
باخيشي تويوغون باغرين چاتلادير
آليجي بير قوشدور، دؤيوش هاوالي.
قيزيل قاناديني سريبدير گؤيه
باشينا بولوتدان تاج آليب، گئدير.
هئچ قاناتدا چالمير، هئچ اَييلميرده
سانكي اولدوزلاردان گوج آليب، گئدير.
باشينا سيغميردي بئله بير اوچوش
بير گئتدي قاباغا، بير گلدي دالي.
سؤيله دي بو قوش كي منه اوخشايير!
نيه بس دوشموشوك بئله آرالي؟
دئديلر: سن اونلا بير نسيلدن سن
آما سني اوندان آييريبديلار.
او يئمك آختارير اؤز اوچوشويلا
سني يئديرديبلر، دويوروبدولار.
سن- يئييب ياتميسان تويوقلارلا، او
سيلدير قايالاردا اوچماق اؤيره نيب.
سرت يارليغانلاردان قورخماييبدير او
بو داشدان او داشا گئچمك اويره نيب.
او زيروه دن باخيب آلچاقليقلارا
سنسه آلچالميسان تويوقلار كيمي.
اؤز قارتالليقينداندا اوتانماييب هئچ
نينينده قالميسان تويوقلار كيمي.
سن قارتال اولسايدين گؤيده اولاردين
يئرده كي دولاندين تويوقسان ايندي.
قارتالليق زيروه ده اوچماقدير بالا
سن او زيروه لرله سويوقسان ايندي.
*
منبع : قوجا قارتالین وبلاکی
*
یک بچه شاهین
یکی در سراشیبی صخره ای
تخم شاهینی را پیدا کرد
با خوشحالی آن را برداشت و به ده برگشت
از سر او هوس کوه و صخره را بدر کرد
توی ده مرغی داشت
که تخم گذاشته و گیج و بی حس شده بود
روزی سر مرغ را گرم کرد و
تخم شاهین را کنار تخم مرغها گذاشت
طالع شاهین آسمان نورد را
کوچک کرده و بر مرغها فروخت
هفته ها و ماهها این چنین گذشت و
جوجه ها از تخم بیرون آمدند
ده جوجه و یک شاهین! تماشائی بود
این بچه شاهین یک چند وقتی
قاطی جوجه های مرغ شد
همراه آنها دانه خورد
هیچ به آینده اش فکری نکرد
دلتنگی های دنیا و روزگار
پیرش کرده بود
هر کسی بر سرش نوکی می زد
زیر نوک جوجه ها تحقیر و خرد شده بود
روزی برای خودش گردش می کرد که
چشمش به شاهینی بر فراز آسمانها افتاد
نگاهش مرغ را زهره چاک می کرد
پرنده ای شکاری است و اهل جنگ است
پرهای طلائی اش را بر آسمان پهن کرده
بر سرش تاجی از ابرها گذاشته و می رود
نه پر می زند و نه خم می شود
گوئی که از ستارگان توان گرفته و می رود
از فکرش نیز چنین پروازی نمی گذشت
یک کمی جلو و عقب رفت و گفت:
این پرنده که شبیه من است!
چرا این چنین از هم جدا شده ایم؟
گفتند که تو هم نسل اویی
اما جدایتان کرده اند
او با پروازش به دنبال غذاست
تو خورانده و سیر ت کرده اند
تو خورده و خوابیده ای همچن مرغها
او در صخره های بلند پریدن آموخته
او از سختیها نمی ترسد
از سنگی بر سنگی دیگر پریدن آموخته
او از بلندیها به پستی ها نگریسته
اما تو همچون مرغها کوچک و حقیر شده ای
او از شاهین بودنش احساس حقارت نکرده است
تو در لانه مانده ای مانند مرغها
اگر تو شاهین بودی در آسمانها پرواز می کردی
حالا که در زمین هستی و مرغی
شاهین بودن پرواز بر بلندی هاست عزیزم
تو با بلندی ها بیگانه ای

Samstag, November 14, 2009

دونیا - خسته قاسم

گل بیر سندن خبر آلیم
سلیماندان قالان دونیا
ازلی گول کیمی آچیب
آخیریندان سولان دونیا
*
دئی گؤروم نه یه طالیبسان؟
درسینی کیمدن آلیبسان؟
نئچه مین یول بوشالیبسان؟
نئچه مین یول دولان دونیا
*
بو دونیا فانی دیر فانی
بو دونیادا قالان هانی
داوود اوغلو سلیمانی
تخت اوستوندن سالان دونیا
*
خسته قاسیم قالیب ناچار
بو سیرری بس کیملر آچار
گلن فونار قونان کؤچر
هئی سالیرسان تالان دونیا
*
دنیا
بیا از توسوال کنم
ای دنیائی که از سلیمان باقی ماندی
ای که در اول مثل گل باز شده
در آخر پژمرده شده
*
بگو ببینم طالب چیستی؟
درست را از که آموختی؟
چندین بار خالی شدی؟
ای دنیای پر شونده
*
این دنیا فانیست فانی
کسی در این دنیا ماندنی نیست
دنیائی که سلیمان پسر داوود را
از تخت بر زمین افکند دنیا
*
خسته قاسم ناچار مانده
این راز را چه کسی کشف می کند
کسی که می آید می ماندو آنکه می ماند کوچ می کند
ای دنیائی که همیشه نابود می کنی
*

اولماز - ملا پناه واقف

خوبلار آریقیندان یاریماق اولماز
ایگیتین همدمی گرک چاق اولا
بسته بویلو گرک مینا گردنلی
زولفی سیاه وار اندامی آق اولا
سحر دورا سرمه چکه گؤزونه
بیرچکلرین حلقه قویا اوزونه
جلوه لنه سیغال وئره اؤزونه
ایشی گوجو اویناماق اولا
دوشون آچیب ال ده ینده یخه یه
آق قولون باغرینا حلقه توخویا
بدنیندن مشک و عنبر قوخویا
زولفی گردنینده بیر قوجاق اولا
بیر معبودی گرک بالدیری یوغون
سراسر ات باسا دیزین توپوغون
ال دیه نده دورا بویون به بویون
تیتره یه ، قویروق دان چوخ یومشاق اولا
حیاسی اوزونده عاغلی باشیندا
اؤلدوره واقفی گؤز و قاشیندا
یا اون اوچ یا اون دؤرد اون بئش یاشیندا
نه اوندان بؤیوک رک نه اوشاق اولا
..
زیبای روی لاغر فایده ای نمی رساند
همدم جوانمرد باید چاق باشد
باید قامتش بلند و گردنش مینا
زلفش سیاه و اندامش سفید باشد
اول صبح که برمی خیزد بر چشمش سرمه بکشد
جلوه و عشوه و ناز کند
کار و بارش بگو بخند و رقص باشد
اگر دست بر یقه اش ببری
بازوان سفیدش را دور یقه اش پیکان کند
بدنش عطر مشک و عنبر بدهد
زلفانش دور گردنش پر پشت باشد
معبودی باید باشد با رانی چاق
سراسر از زانو تا مچ پا گوشت باشد
اگر دست به او بزنی از خجالت
بلرزد ، تن اش خیلی نرم باشد
حیا در چشم و عقلش بر سر
با چشم و ابرویش واقف را بکشد
سیزده یا چهارده یا پانزده ساله باشد
نه بزرگ و نه کوچک سال باشد

Samstag, November 07, 2009

گلدین سئوگیلیم - خسته قاسیم

قدم باسدین دیده لریم اوستونه
سن خوش گلدین ، صفا گلدین سئوگیلیم
قوربان اولوم سیاه چشمین مستینه
نه عجب انصافا گلدین سئوگیلیم
*
صاباحا دک دیده لریم اویمادی
سئیراغیبلار قانیمیزدان دویمادی
او ظالیم لر سنی منه قییمادی
سن ائیله دین وفا گلدین سئوگیلیم
*
عندلیب تک آییردیلار گولومدن
آه چکیرم اوره گیمدن دیلیمدن
اغیار طعنه سیندن منیم ائلیمدن
چکدین جور و جفا ، گلدین سئوگیلیم
*
یار یانیندا یاسلانارام من یوز ایل
سن تزه غنچه سن من شیدا بولبول
بو درد منی اولدوروردی یقین بیل
سن دردیمه شفا گلدین سئوگیلیم
*
من قاسیمام سینه م حاققین کلامی
شوکور حاققا ، یار ائشیدیب نالامی
جمالین شعله سی باسمیش عالمی
دوشوب قافدان – قافا گلدین سئوگیلیم
*
آمدی عزیزم
قدم بر دیدگانم گذاشتی
خوش آمدی صفا آوردی عزیزم
قربان چشمان مست سیاهت
چه عجب که به انصاف آمدی عزیزم
*
تا صبح خواب بر چشمانم نمی رفت
سئیراغیبان از خونمان سیراب نمی شدند
آن ستمگران تو را به من دریغ می کردند
تو بر من وفا کردی و آمدی عزیزم
*
مانند هزاردستان راهمان را جدا کردند
از ته دل و زبان آه می کشم
از طعنه اغیار و طایفه من
جور و جفاها کشیدی و آمدی عزیزم
*
صدها سال کنار یار پناه می گیرم
تو غنچه تر و تازه ای و من بلبل
این درد مرا می کشت باورم کن
تو همچون شفای دردم آمدی عزیزم
*
من قاسمم سینه ام کلام حق
شکر خدا ، حق ناله ام را شنید
شعله جمالش دنیا را دربرگرفته
از آن سر دنیا آمدی عزیزم

Mittwoch, November 04, 2009

شکیل - داوود هوشنگ

قاش چکدیم ، گؤز چکدیم
آغیز ، باش چکدیم
اللریمله بیر گون یاراتدیم سنی
بیر جانسیز شکیل کی سئویردیم اونو
فیکریمده جان وئردیم دیریلتدیم سنی
من سنه آغلادیم ، من سنه گولدوم
چیچک لندیم سنه گول آچدیم سولدوم
بیر باخیشدا سنه اور ک باغلادیم
سن منه نه گولدون نه ده آغلادین
نه عؤمرونده بیر آن اور ک باغلادین
سن معصوم گوناهسیز بیر شکیل اولدون
نه بیلیم بلکه ده سوچلو من ایدیم
سئوینجی قلبینده یارالدانمادیم
من یارادان شکیل اور ک سیز اولدو
داوود هوشنگ
*
تصویر
ابرو کشیدم ، چشم کشیدم
دهان و سر کشیدم
با دستانم روزی خلقت کردم
تصویر بی جانی که دوستش داشتم
در ذهن و فکرم جانت بخشیدم
بر تو گریستم و بر تو خندیدم
برایت غنچه شدم و به خاطرت باز شدم
با یک نگاه دل به تو بستم
تو بر من نه گریستی و نه خندیدی
و نه لحظه ای دل به من دادی
تو تصویری معصوم و بی گناه شدی
چی بگویم شاید من مقصر بودم
در دلت عشق را نتوانستم خلق کنم
تصویری که خلق کردم بدون قلب بود
*

Sonntag, Oktober 25, 2009

ضیافت و فلاکت - معجز شبستری

اوخوردو مرثیه خوان من باخیردیم حیرتیله
ووروردی باشه جماعت کمال شدتیله
رفیق قاوزادی باشین دئدی : اییل آشاغی
دئدیم : نییه ؟ - دئدی : همرنگ اول جماعتیله
روا دگیل باخاسان خایجی کیمی خلقه
گرک ملول اولاسان سن ده بو مصیبتیله
خلاصه مرثیه بیتدی ، چکیلدی یا الله
گؤتوردوک ال طرف کبریایه ملتیله
دؤشه ندی سفره یئره خونچه پیلوو گلدی
قارینلار اولدی چیراغان او دادلی نعمتیله
یانیردی پینج وا مجلیسده ، خلق ترلیردی
ولیک قار یاغیردی ائشیکده شدتیله
ییغیلدی سفره تمام اولدو مجلس عشرت
ایاغه دوردی جماعت یئریندن عزتیله
عباسینی گؤتورن ائیله دی خداحافظ
یولا سالیردی قوناقچی بیزی نزاکتیله
فنارلر یاخیلیب کوچه چون ایشیقلاندی
دئدیم رفیقه باخ ایندی اویانه دقتیله
باخوب نه گؤردی ، پریشان ، بی نوا بیر جمع
آیاق یالین ، بدن عریان ، دوروبلا ذلتیله
نه رنگ واردی نه قان اوزلرینده دم بسته
باخیردی خلقه او بی نور گؤزلر حسرتیله
دئدیم رفیقه گؤرورسن او طفل معصومی
دوداقلاری گؤگه ریب جنگ ائدیر طبیعتیله
او عورته نظر ائت اگله شیب بوز اوستونده
باشی آچیق دوناجاق بو گئجه او حالتیله
روا دگیل باخاسان خاریجی کیمی اونا سن
عباوی سالمیاسان باشینا محبتیله
جگر کباب ائدیجیحالدیر ، بو حال ای دوست
نئجه گئدیب یاتاجاقسان ائوینده راحتیله
رفیق یومدی گؤزون ترلدی خجالت دن
باشین اشاغه سالیب گئچدی گئتدی سرعتیله
دالیجا سسله دی معجز : رفیق دور گئتمه
گرگ کی تیتره یه سن ، سن ده بو جماعتیله
بو یاره لی باجیلار مرهم ایسته ییر سندن
هارا قویوب گئدیسن ، خلقی بو جراحتیله
*
مرثیه خوان روضه می خواند و من با حیرت نگاه می کردم
مردم به شدت بر سرشان می کوبیدند
رفیقم سرش را بلند کرد و گفت : سرت را پائین خم کن
پرسیدم : چرا ؟ گفت : همرنگ جماعت شو
روا نیست مانند بیگانگان به خلق نگاه کنی
باید در این مصیبت غمگین و ملول باشی
خلاصه روضه تمام شد و مردم یاالله کشیدند
همراه مردم دست بهسوی عرش کبریا بلند کردیم
سفره پهن شد و سینی پلو آمد
شکمها با دیدن آن غذای خوشمزه چراغان شد
بخاری روشن بود و مردم از گرما عرق کرده بودند
اما در بیرون برف به شدت می بارید
سفره جمع شد و مجلس عشرت به پایان رسید
مردم با عزت از جایشان بلند شدند
هر که عبایش را مرتب می کرد خداحافظی می کرد
میزبان نیز با احترام مهمانان را بدرقه می کردند
فانوسها روشن شده بود و کوچه را روشن کرده بود
به رفیقم گفتم حالا به آن طرف کوچه نگاه کن
نگاه کرد و چه دید؟ جمعی پریشان و بی نوا
پا برهنه سر برهنه که با ذلت گوشه ای ایستاده اند
نه رنگ و رو و نه خون در چهره داشتند
با آن چشمان کم سو به مردم نگاه می کردند
به رفیقم گفتم : آن طفل معصوم را می بینی
لبهایش کبود شده و با طبیعت جنگ می کند
به آن زن نگاه کن که روی یخها نشسته
سرش لخت است و امشب از سرما یخ خواهد کرد
روا نیست که مثل خارخی خا به اینها نگاه کنی
عبایت را از روی مهر بر سرشان نکشی
این حال جگر آدمی را کباب می کند ای دوست
چگونه در خانه ات راحت خواهی خوابید
رفیقم چشمانش را بست از خجالت عرق کرد
سرش را پائین انداخت و به سرعت رد شد
پشت سرش معجز صدا کرد : بایست رفیق نرو
باید تو هم همراه این جماعت از سرما بلرزی
این خواهران زخم دیده مرهم می خواند
مردم را با این همه زخم چگونه رها می کنی و می روی؟

Sonntag, Oktober 11, 2009

عکاس - میرزا علی معجز شبستری

جماعت وئرین بیر قولاق بندییه
چکون بو گؤزل سؤزلری رندییه
دئییرلر شبسترده عکاس وار
نه عکاس ، بیر نسل نسناس وار
دوکان وئرمییون مرد عکاسه سیز
اگر شیعه سوز حضرت عباسه سیز
دوکانوزدا کسب ائتسه عکاس پست
او پول کی آلورسوز گه اندر گه است
پیمبر حرام ائیلیوب صورتی
یاراشماز بیزه ارمنی صنعتی
ووروب پالچیغی قالب کرپیشه
که لایق دئییل سیزلره هر پئشه
آلاهیز چوالی آلون دالوزا
تمیز ایش یاراشماز سیزین حالوزا
تعالی چه شان و جلالست این
چرا آن حرام است حلال است این
به بحر تقارب تقارب نما
ز عکاس ملعون تجنب نما
الینده گؤره نده اونون ماشینی
وورون سیندیرون سیز اونون باشینی
سیزه لازم اولسا اگر تذکره
ائدون خرج بیر عکس ایچون یوز لیره
گئدون شهر تهرانه عکس سالدیرون
شبستردن آمما بونی قالدیرون
بو قازانجلی ایشه گرک ارمنی
مسلمان ساتا شور نخود لبلبی
مسلمان بوشالدا موالی گرک
ییه پوخ قازانجی عیالی گرک
*
عکاس
ای جاعت به عرایض بنده گوش کنید
حرفهایم را به گوش جان بسپارید
می گویند که در شبستر عکاسی است
نه عکاس که جنس نسناسی است
به مرد عکاس مغازه اجاره ندهید
اگر شیعه حضرت عباس هستید
اگر عکاس پست در مغازه شما کسب کند
اجاره ای که از او می گیرید ، گه اندر گه است
پیامبر نقش صورت را حرام کرده است
داشتن شغل ارمنی شایسته ما نیست
گل را در قالب آجر بریزید
که داشتن هر شغلی شایسته شما نیست
چوال را بر پشتتان بیاندازید
کار تر و تمیز برازنده شما نیست
تعالی چه شان و جلال است این
چرا آن حلال و حرام است این
به بحر تقارب تقرب نما
ز عکاس ملعون تجنب نما
هر گاه ماشین عکاسی را دستش دیدید
بزنید و سرش را بشکنید
اگر عکس لازم داشته باشید
به خاطر همان عکس صد لیره خرج کنید
به تهران بروید و عکس بیاندازید
اما این عکاس را از شبستر بیرون کنید
این کار پر سود لایق ارمنی است
مسلمان باید نخود شور و چغندر پخته بفروشد
مسلمان باید مستراح را تمیز کند
تا درآمد گه اش را زن و بچه اش بخورند
*

بایاتیلار - سربازلارین زبان حالی

عزیز داغلی آتا - آنالار آللاه ایگیت لریزه رحمت ائیله سین. باشی ساغ اولسون. آللاه سیزه صبر وئرسین. * پادگان دا نلر اولدو، سرباز ارزون اوره ی...