Sonntag, Oktober 25, 2009

ضیافت و فلاکت - معجز شبستری

اوخوردو مرثیه خوان من باخیردیم حیرتیله
ووروردی باشه جماعت کمال شدتیله
رفیق قاوزادی باشین دئدی : اییل آشاغی
دئدیم : نییه ؟ - دئدی : همرنگ اول جماعتیله
روا دگیل باخاسان خایجی کیمی خلقه
گرک ملول اولاسان سن ده بو مصیبتیله
خلاصه مرثیه بیتدی ، چکیلدی یا الله
گؤتوردوک ال طرف کبریایه ملتیله
دؤشه ندی سفره یئره خونچه پیلوو گلدی
قارینلار اولدی چیراغان او دادلی نعمتیله
یانیردی پینج وا مجلیسده ، خلق ترلیردی
ولیک قار یاغیردی ائشیکده شدتیله
ییغیلدی سفره تمام اولدو مجلس عشرت
ایاغه دوردی جماعت یئریندن عزتیله
عباسینی گؤتورن ائیله دی خداحافظ
یولا سالیردی قوناقچی بیزی نزاکتیله
فنارلر یاخیلیب کوچه چون ایشیقلاندی
دئدیم رفیقه باخ ایندی اویانه دقتیله
باخوب نه گؤردی ، پریشان ، بی نوا بیر جمع
آیاق یالین ، بدن عریان ، دوروبلا ذلتیله
نه رنگ واردی نه قان اوزلرینده دم بسته
باخیردی خلقه او بی نور گؤزلر حسرتیله
دئدیم رفیقه گؤرورسن او طفل معصومی
دوداقلاری گؤگه ریب جنگ ائدیر طبیعتیله
او عورته نظر ائت اگله شیب بوز اوستونده
باشی آچیق دوناجاق بو گئجه او حالتیله
روا دگیل باخاسان خاریجی کیمی اونا سن
عباوی سالمیاسان باشینا محبتیله
جگر کباب ائدیجیحالدیر ، بو حال ای دوست
نئجه گئدیب یاتاجاقسان ائوینده راحتیله
رفیق یومدی گؤزون ترلدی خجالت دن
باشین اشاغه سالیب گئچدی گئتدی سرعتیله
دالیجا سسله دی معجز : رفیق دور گئتمه
گرگ کی تیتره یه سن ، سن ده بو جماعتیله
بو یاره لی باجیلار مرهم ایسته ییر سندن
هارا قویوب گئدیسن ، خلقی بو جراحتیله
*
مرثیه خوان روضه می خواند و من با حیرت نگاه می کردم
مردم به شدت بر سرشان می کوبیدند
رفیقم سرش را بلند کرد و گفت : سرت را پائین خم کن
پرسیدم : چرا ؟ گفت : همرنگ جماعت شو
روا نیست مانند بیگانگان به خلق نگاه کنی
باید در این مصیبت غمگین و ملول باشی
خلاصه روضه تمام شد و مردم یاالله کشیدند
همراه مردم دست بهسوی عرش کبریا بلند کردیم
سفره پهن شد و سینی پلو آمد
شکمها با دیدن آن غذای خوشمزه چراغان شد
بخاری روشن بود و مردم از گرما عرق کرده بودند
اما در بیرون برف به شدت می بارید
سفره جمع شد و مجلس عشرت به پایان رسید
مردم با عزت از جایشان بلند شدند
هر که عبایش را مرتب می کرد خداحافظی می کرد
میزبان نیز با احترام مهمانان را بدرقه می کردند
فانوسها روشن شده بود و کوچه را روشن کرده بود
به رفیقم گفتم حالا به آن طرف کوچه نگاه کن
نگاه کرد و چه دید؟ جمعی پریشان و بی نوا
پا برهنه سر برهنه که با ذلت گوشه ای ایستاده اند
نه رنگ و رو و نه خون در چهره داشتند
با آن چشمان کم سو به مردم نگاه می کردند
به رفیقم گفتم : آن طفل معصوم را می بینی
لبهایش کبود شده و با طبیعت جنگ می کند
به آن زن نگاه کن که روی یخها نشسته
سرش لخت است و امشب از سرما یخ خواهد کرد
روا نیست که مثل خارخی خا به اینها نگاه کنی
عبایت را از روی مهر بر سرشان نکشی
این حال جگر آدمی را کباب می کند ای دوست
چگونه در خانه ات راحت خواهی خوابید
رفیقم چشمانش را بست از خجالت عرق کرد
سرش را پائین انداخت و به سرعت رد شد
پشت سرش معجز صدا کرد : بایست رفیق نرو
باید تو هم همراه این جماعت از سرما بلرزی
این خواهران زخم دیده مرهم می خواند
مردم را با این همه زخم چگونه رها می کنی و می روی؟

Keine Kommentare: