Sonntag, Dezember 27, 2009

فرزند به دنیا نیامده - عالم تاج قائم مقامی - ژاله

 ای نهان در سینه من ای دوم فرزند من
گر پسر یا دختری ، فارغ نشو از پند من
تا نگردی بهره مند از تیره روزیهای مام
سر نپیچ ای بی خبر فرزند من از پند من
تا توانی پای از زهدان من بیرون منه
باش چون دستی شکسته تا ابد آوند من
آن یکی آمد تو باری از رحم بیرون نیا
بس بود یک رشته در زندان سراپا بند من
با گلی شاداب خاری خشک لب پیوند ساخت
شاخ پیوندش توئی ای بینوا فرزند من
دوسست دارم نه ، دشمن نه ، خدا را چون کنم ؟
با چه خرسندی پذیرد طبع ناخرسند من
نی غلط گفتم که از جان دوست تر دارم ترا
ور که بگشایند با شمشیر بند از بند من
با خیالت از میان خیل غم آشفته وار
می رساند خویش را بر روی من لبخند من
موجب این فکر و آن اندیشه های تیره نقش
من شدم ای بچه ، من تا نرم گردد بند من
ما جنایت پیشگان مسئول ایجاد توایم
ای جهان نادیده طفل ای بی گنه فرزند من
تا به کی گویم چرا شد ؟ چند شد ؟ چون شد ؟ چه شد ؟
آسمان را خنده می آید ز چون و چند من

Keine Kommentare: