Donnerstag, Mai 25, 2006

نه یازیم

علی اکبر صابر طاهر زاده
نه یازیم ؟
شاعیرم چونکو وظیفه م بودور اشعار یازیم
گؤردوگوم نیک و بدی ، ائیلییم اظهار یازیم
گونو پارلاق ، گونوزو آغ ، گئجه نی تار یازیم
کجی کج ، اگرینی اگری ، دوزو هموار یازیم
نییه بس بویله بره لدیرسن آغاران گؤزونی ؟
یوخسا بو آینه ده اگری گؤرورسن اؤزونو ؟
...
شعره مشغول ائده ره ک خاطر غم مایلیمی
قویورام قنشریمه کاغذیمی ، چرنیلیمی
گلیرم یازماغا بیر کلمه دوتورسان الیمی
قورخورام یا نه ایچون ؟ چونکه ، که سیرسن دیلیمی
ای عجب من کی صداقت یولونو آزمیورام
هله گوردیکلریمی دؤرتده بیرین یازمییورام
...
هله من دؤرتده بیرین یازمیورام ، کارینا باخ
اوزومو گونده سویورسن بوقدر ، عارینا باخ
اؤزون انصاف ائله افکارینا اطوارینا باخ
ایسته مز سن یازام اؤز عئیبلی کیردارینا باخ
کیشی سن عئیبینه باخ منله عبث جنگ ائله مه
اؤزونو هم منی بو باره ده دیلتنگ ائله مه
...
گؤریر ارباب قلم غایه اعمالینیزی
مندن آرتیق یازا بیلمه کده ایکن حالینیزی
یازمیر اونلار داهی اون دؤرتده بیر افعالینیزی
اؤزونوزسوز اولارا یازدیران احوالینیزی
یوخسا بو عئیب دن عالمده مبرادیر اولار
بئله الچاق یازیدان مین کره اعلادیر اولار
...
نئجه من دؤرتده بیرین یازماغا هم اهل قلم
قورخور اوندؤرتده بیرین یازماغا هم اهل قلم
سن اگر سؤز وئره سن « قورخما قیل احوالی رقم »
وضع حالین یازیلیرسا زیلی زیل یا بمی بم
ائله بیر حاله دوشه رسن کی توکون بیز بیز اولار
اگنینه گئیمه شئی تاپماسان آستار اوز اولار
چه بنویسم ؟
شاعرم چون که وظیفه ام این است شعر بنویسم
خوبی و بدی که دیدم اظهار کنم و بنویسم
خورشید را نورانی ، روز را سفید ، شب را تار بنویسم
دیر را دیر ، کج را کج ، درست را هموار بنویسم
چرا پس چشمانت را درویش می کنی ؟
مگر در آینه خودت را کج می بینی ؟
...
در حالی که دل غمزده ام را مشغول به شعر می کنم
کاغذ و قلمم را داخل کیفم می گذارم
برای یک کلمه نوشتن می آیم دستم را می گیری منظور جلوگیری می کنی
می ترسم چرا ؟ چون که زبانم را می بری
ای عجب من که راه صداقت را گم نمی کنم
حالا یک چهارم آنچه که دیده ام را نمی نویسم
...
حالا من یک چهارم آنرا نمی نویسم ، کارت را ببین
هر روز توی چشمم فحشم می دهی ، عرت را نگاه کن
خودت انصاف کن ، به ادا و اطوارت نگاه کن
اگر مردی متوجه نقص خودت باش و با من جمگ نکن
هم خودت و هم مرا در این مورد دلتنگ نکن
...
وقتی ارباب قلم آمال شما را می بیند
از نوشته های من در حال فهمیدن اعمال شماست
انها یک چهارم اعمال شما را نمی نویسند
خودتان به آنها را به نوشتن احوالتان می خوانید
وگرنه آنها از این عیب در عالم پاکند
از این نوشته های بی مقدار هزار بار مبرا هستند آنها
...
چگونه که من در نوشتن یک چهارم عیوب شما ، اهل قلم
می ترسد از نوشت هزار در یک اعمالتان اهل قلم
اگر تو قول بدهی که « نترس و بنویس »
احوالت را چه زیر و چه بم بنویسند
به حالی می افتی که مو بر بدنت راست می افتد
برای تنت تن پوشی اگر پیدا نکنی روپوش می پوشی

1 Kommentar:

mehdi hat gesagt…

سلام...
انتخاب و ترجه شعر واقعا کار زیبایی است.
شعر آخری واقعا خوب بود.
موفق باشی..