Mittwoch, Januar 21, 2009

قوهونون شکایتی - معجز شبستری

قوهون الین گؤتورور درگه خداونده
دئییر الهی گناه ائیلیوب سنه بنده
بولوت تؤکر دولونی باشینه من زارون
نیه قفاسینا تؤکمور اونی ، گنه کارون
گناه ائدیبدی قوهونچو آلیب من زاری
منی اسیر ائدیسن بوشلوسان گنه کاری
او قیخدیریب سه ققلی بوغی ائیلیوبدی خلاف
منی نیه دؤیورسن ای امیر بی انصاف
او توتمویوبدی اوروج قیلمییوب ناماز منه نه
جنابووا ائدیب عصیان او آنلاماز منه نه
قوهون اکن سنی رازق بیلیب اکیبدی قوهون
به من چه آنلامیوب بیلمه ییب او بوینو یوغون
وئریر کتک یئمه دن او مباشره بهره
دولولارون من زاری ائدیر شیریم شهره
یاراتمیساناو لطافتده گرمکون جانین
نجه قیریر دولی یارب تؤکور اونون قانین
ییگیرمی دؤرت قرانا حرمله ساتیر شکری
دولو ووریر داغیدیر بی گنه شمامه لری
دولی ائدیر اوقلم قاش قوهونلاری پاره
ولی ایلیشمیری هئچ چای ساتان ستمکاره
گلوبدی تنگه الیندن اونون صغار و کبار
آپار او داشلاری سال بوینونا قافاسینی یار
گهی اتکلریمی اؤلدورور جفای فلک
گه آغ باسیر منی گه قورد دلیر گهی میلچک
الی کی یوخدو قوهون قارپوزون وئره قاباغا
گرک تحمل ائده ظلم و جور قول چوماغا
گهی بولوت منی تشنه قویار گهی سیراب
نئجه آلا اونی یوخسول ائده منی سیراب
گناهکاردی گول به سر قویوب کتکل
ولی قافاسینی قارپوز که قیخدیریب کامل
فلک منه دئه گؤروم هندوانه چنوان
آتان سؤیوبدو سنون یا یامان دئییب آناوان
که ائیله ائیله میسن بینوانی صد پاره
دلیک دلیک بدنی جسمی بنزیر آلباره
گؤروم قیریلسین الین دؤنسون ای فلگ چرخین
تنزل ائیله سین هر گون کؤمور کیمی نیرخون
فلک کی هوش دییه بیلمز غنی لرین خرینه
هجوم ائدیر نئجه گؤر معجزون سماورینه
گناه ائدیب سنه گر گول بسر قویوب کاکل
نه قارپوزی ، اونو ائیله جهنمه داخل
او قیخدیریر باشین هر هفته مثل ملا حسن
هزار یاره وورورسان نیه او مؤمونه سن
اگر واریندی هنر ای فلک قیلینجون ایتیلت
او داش کلم له مربا قاباغین ائیله شهید
...
شکایت خربزه
خربزه دست به درگاه خدا بالا می برد
می گوید : « خدایا بندگانت گناه کرده اند
ابر تگرگش را بر سر من می ریزد
چرا بر سر گناهکاران نمی ریزد
خربزه فروش گناه کرده و مرا خریده
مرا اسیر می کنی و گناهکار را رها می کنی
او ریش و سبیلش را تراشیده و خلاف کرده
چرا مرا می زنی ای امیر بی انصاف
او روزه نگرفته و نماز نخوانده ، به من چه
اگر به جنابعالی عصیان کرده ، به من چه
خربزه کار تو را روزی رسان شناخته و خربزه کاشته
او نفهمیده و ندانسته به من چه
او قبل از کتک خوردن ، به مباشر بهره می دهد
تگرگ هایت من بیچاره را لت و پار می کند
یارب جان ذرت را که این گونه لطیف خلق کردی
تگرگ چگونه جانش را می گیرد و خونش را می ریزد
حرمله شکر را به بیست و چهار ریال می فروشد
تگرگ می زند و خرمالوهای بی گناه را از بین می برد
تگرگ خربزه های ابرو کمان را پاره می کند
ولی هیچ کاری به کار چای فروش ستمکار ندارد
از دست او کبیر و صغیر به تنگ آمده اند
این سنگها را ببر و بر سر او بریز
جفای فلک گاهی برگهایم را نابود می کند
گاهی کرم و مگس و آفت مرا می زند
خربزه و هندوانه دست که ندارد جلو ببرد
باید جور و ستم قلدر را تحمل کند
ابر گاهی تشنه ام می گذارد و گاه سیرابم می کند
بلکه فقیر بخرد و سیراب شود
اگر خیار گناهکار است و کاکل می گذارد
ولی جفایش را هندوانه می کشد که سرش را کامل تراشیده
فلک بگو که اگرهندوانه چنوان
بر پدر یا مادرت فحش داده
بینوا را آن چنان صد پاره کرده ای که
بدن پاره پاره اش شبیه آبکش شده
الهی دست ات بشکند ای فلک ، چرخ ات واژگون شود
هر روز مثل هیزم نرخت تنزل کند
فلکی که جرات ندارد به خر ثروتمندان هش بگوید
ببین چگونه به سماور معجز هجوم می کند
اگر خیار گناه کرده و کاکل گذاشته
هندوانه را نه ، او را به جهنم بفرست
او مثل ملا حسن هر هفته سرش را می تراشد
چرا هزار زخم به آن مؤمن بینوا می زنی
ای فلک اگر هنرش را داری ، شمشیرت را تیز کن
کلم قکمری و کدو تنبل مربائی را شهید کن

Keine Kommentare: