Freitag, Oktober 08, 2010

بیر یانیقلی سئوگی روایتی - یک حکایت دلخراش عشق

بیر یانیقلی سئوگی روایتی بیریمجی و ایکیمینجی بؤلوم

گوش کنید ای جماعت - من حرف بزنم نهایت
این عالم محبت - موجب غم و غصه خیلی ها شده
من نیز عذاب کشیده ام – خیلی اضطراب کشیده ام
از چه کسی خوشم آمده – چه ها بر سرم آمده
در حالی که اشک در چشمان حلقه زده – به شما تعریف می کنم
بعد از آن یار – آن یار بی وفا
بها خودم عهد بستم که دیگر عاشق نشوم – تنها زندگی کردم
خیلی وقت گذشت – چند صباحی گذشت
دختری را دیدم – و عهدم را فراموش کردم
این دختر عجب زیباست- عشق او مرا طلب می کند
فکر کردم به کمکم می آید – و تسلای دردم می شود
دنبالش افتادم – تا از او کلمه ای بشنوم
دلم خیلی بی طاقت شد- گویا زهره چاک شدم
هر وقت او به مدرسه می رفت – دنبالش می رفتم
خیلی قسم اش دادم – آخر سر یک زمان
صدای نازک اش را درآورد – و حرف خودش را زد
به سن و سالم نگاه نکن – سرم خیلی بلاها کشیده
خیلی عمر کرده ام – خیلی ناحقی دیده ام
حالا به یک آدمی – به پسری که نمی شناسم
چگونه دوستت دارم بگویم؟ - چگونه اعتماد کنم
خودت خوب فکر کن –مرا درک کن
حرفش را زد- و با نازک کردن چشمها
گفت همین قدر والسلام – به راهش ادامه داد
همانجا خشکم زد – به فکر و خیال فرو رفتم
فکر کردم راست می گوید – حرف بجه می گوید
دیگر دنبالش نروم – زیاد اذیتش نکنم
قسمتم هر کجا باشد – محبت حقیقی ام
پیش رویم خواهد آمد – جوابم را خواهد داد
بعد از آن هر شب – نمی دانستم چگونه بخوابم
خیال آن جانان – حسن جمالش
هر لحظه جلوی چشمانم بود – راحتم نمی گذاشت
یک روز صبح بی طاقت شدم – از جایم بلند شدم
گفم به دیدارش بروم – و به او بگویم که عاشقت هستم
دیدم که از دوردست می آید – دست و پایم را گم کردم
کم مانده بود از حال بروم – خواستم به او نزدیک شوم
خودش به من نزدیک شد – و اینچنین گفت
می بینم که عاشق شدی – خودت را اسیر عشق کردی
اگر دست از سرم برنمی داری- فقط یک شرط با تو دارم
تنها دو دوست شویم – این طوری می توانم کمکت کنم
اگر دوست داری بله بگو – فکر کن و تصمیم ات را بگیر
دوست نداری خداحافظ – برو خدا کمکت باشد
آخر علاجم چه بود – محتاج عشقش بودم
خیلی فکر کردم – آخر سر راضی شدم
این دوستی و مهربانی – مرا تغییر داد
بعدها زندگی ام را – حال و احوال غم انگیزم را
به آن یار جانی تعریف کردم – او نیز با دلی جگرسوز تعریف کرد
گفت عشق و محبت – به من اذیتی نکرده
عاشق نشدم و کسی عاشقم نشد – عشق چیشت نفهمیدم
اما سیاه بختم – بیچاره تر از توام
پرسیدم که دردت چیست – این جواب را داد
قسمت می دهم – اگر حرمتی بر من داری
از من هیچ نپرس- دیگر در این باره صحبت نکن
این حرف را تمام کنیم – مرا به زحمت نیانداز
این حرفها را شنیدم – همانطور که او می خواست کردم
در این مورد – دیگر سوالی از او نکردم
هر شب به هم زنگ می زدیم – هر وقت دلمان تنگ می شد همدیگر را می دیدیم
لذت زندگی را – این دنیای فانی را
احساس می کردیم و می دیدیم – چه لذت بخش زندگی می کردیم
وقتی رسید – که همه چیز عوض شد
یک روز هنگام عصر – داغ بر دلم کشیدم
آخر هر چیز را دیدم- تلفن زنگ زد
فکر کردم دلدارم است – همان یار جانانم است
گوشی را فوری برداشتم – دست و پایم را گم کردم
صدا صدای کسی دیگر بود – صدای دوست اش بود
ببینید چه ها گفت – دلم سوخت و آتش گرفت
دلبری که عاشقش بودی – درد سراپایش را گرفته بود
قلبش بیمار بود – و کمکی نداشت
قراری که پزشک گذاشته بود – دیروز تمام شد
شب خوابید و – صبح بیدار نشد
در حالی که عاشقت بود- به مرگ زود رس اش نیز آگاه بود
اجل او را برد – آن دلبری را که دوستش داشتی
دیگر زنده نیست – این را فراموش نکن
اول باور نکردم – حرفهایش را جدی نگرفتم
اما او گفت – فردا مراسم دفن است
اگر می خواهی بیایی – واقعیت را ببینی
فردا ساعت دو – جائی که من می گویم
به آن محله می آیی – به آن قبرستان
دلدارت با کفن سفید – به منزل آخرت خواهد رفت
شب نتوانستم بخوابم – آخر چرا من نمردم
خدا او مرد و رفت – خدایا او از جلو چشمم رفت
روز بعد رفتم – به همان مکانی که آن دختر گفت
مردم می گریستند – عقل آدمی ضایع می شد
مراسم خاک سپاری بود – چه کسی داخل قبر می رفت
عمر و زندگی من – جان و معنویات من
رفت و دلم را با خود برد – مراسم دفن که تمام شد
مردم پراکنده شدند – هر کدام به طرفی رفتند
آنجا تنها ماندم – لبریز از درد و غم
بر مزارش زانو زدم – از چشمانم خون باریدم
با او خداحافظی کردم – با یار وفادارم
مرگ بی امان آمد – بی موقع آمد
تو را از من گرفت – خدایا آن روزهای خوشمان چه شد
هر لحظه شادمان بود – او خیلی مهربان بود
یک موقع دستم را گرفتی- حالا خاموش خوابیدی
دلدار زیبارویم خداحافظ – سر و صدائی از تو نیست
این نامیق بیچاره – عاشق هر کی که می شه
سرنوشت اش را – دوباره از نو دید
حالا دیگر با دلی زخمی – این هم حکایتی دیگر از من
*

1 Kommentar:

محمد سبز hat gesagt…

ببخشيد، بيت:
عاجز – عاجز دایاندیم – گؤردوم سونرا ایناندیم
رو ترجمه نكرديد. با سپاس