Dienstag, Dezember 28, 2010

قوجالیق - رقیه علیقلیان

دوراندا آیاغا نئچه سس گلیر
قیچلاریم دا دئییر من قوجالمیشام
تئللریم آغاریب اوستون اؤرتورم
قاشلاریم دا دئییر من قوجالمیشام
*
آل دونو اینیمه گئیمک یاراشماز
قاشیمین دویونون هر گولوش آشماز
یورولموش قیچلاریم یوققوشدان اشماز
دوروشومدا دئییر من قوجالمیشام
*
الیمده دو.زوم یوخ قولوم تیتره ییر
یاخینلار گؤزومه اوزاق تک گلیر
بیر آسقیرماق منیم جانیمی سیلکه لیر
باخیشلاریم دا دئییر من قوجالمیشام
*
گؤزله ریم باخاندا ، باشیم ترپه نیر
ایچیمدن هر نفس چوخ چتین گلیر
گؤزومده کی گؤزلوک ، گورو گؤسته ریر
باخیشلاریمدا دییر من قوجالمیشام
*
جانیم آغریسیندان یوخوم آپارمیر
دونن یئدیکلریم یادیمدا قالمیر
اللریم اود توتور آیاغیم یانیر
یاتیشلاریم دا دئییر من قوجالمیشام
*
داغلاردا قوجالار قیش گلن زامان
قاردان باشی اوسته کوش گلن زامان
حسرتله قوجالیق توس گلن زامان
گولوشلریم ده دئییر ، من قوجالمیشام
*
*
پیری
از جا که بلند می شوم صداهائی می شنوم
پاهایم می گویند ، پیر شده ام
موهایم سفید شده ، می پوشانمش
ابروهایم می گویند پیر شده ام
*
پیراهن قرمز دیگر برازنده ام نیست
هر خنده ای چین ابروهایم را باز نمی کند
پاهای خسته ام از راه ناهموار نمی گذرد
ایستادن هایم هم می گوید ، پیر شده ام
*
دستهایم توان ندارند بازوهایم می لرزند
نزدیک ها به چشمم دور دیده می شوند
یک عسطه جانم را می لرزاند
راه رفتنم هم می گوید ، پیر شده ام
*
وقتی چشمانم نگاه می کنند سرم تکان می خورد
نفسم سخت بیرون می آید
عینک بر چشمم گور را نشان می دهد
نگاه هایم هم می گویند ، پیر شده ام
*
از درد تن و بدنم خواب از سرم می پرد
آنچه که دیروز خورده ام از یادم می رود
دستانم آتش می گیرد و پاهایم می سوزد
خوابهایم هم می گویند ، پیر شده ام
*
کوهها هم هنگام زمستان پیر می شوند
هنگامی که برف بر سرش می بارد
هنگامی که پیری همراه با حسرت سر می رسد
خنده هایم هم می گویند پیر شده ام
*

Freitag, Dezember 10, 2010

گیدییوروم - عاشق محزونی شریف

Gidiyorom - Mahzuni Sharif
Kader böyle imiş böyle yazılmış
Gidiyorum kara gözlüm ağlama
Mezarımız gurbet ele kazılmış
Gidiyorum dudu dilim ağlama
Gidiyorum dudu dilim ağlama
oy oyAğlama oy oy, ağlama oy oy, ağlama oy oy
*
Ceylan bakışını üzme boşuna
Kurbanlar olayım gözün yaşına
Keder yakışmıyor hilal kaşına
Gidiyorum kara gözlüm ağlama
Gidiyorum dudu dilim ağlama
oy oyAğlama oy oy, ağlama oy oy, ağlama oy oy
*
Emanet eyledim emli kuzumu
Arkalarda koyma benim gözümü
Getir ver çalayım kırık sazımı
Gidiyorum kara gözlüm ağlama
Gidiyorum dudu dilim ağlama
oy oyAğlama oy oy, ağlama oy oy, ağlama oy oy
*
Mahzuni Şerif 'im yollar göründü
Garip başım dertten derde büründü
Fadime'm duvağın yerde süründü
Gidiyorum kara gözlüm ağlama
*
تقدیر چنین بود چنین نوشته
می روم ، چشم سیاهم گریه نکن
مزارمان بر دیار غربت کنده شده
می روم طوطی زبانم گریه نکن
*
بیهوده چشمان آهویت را غمگین نکن
قربان اشک چشمانت شوم
غم برازنده ابروان هلالت نیست
می روم چشم سیاهم گریه نکن
می روم طوطی زبانم گریه نکن
*
ایمیلم را پیشت امانت می گذارم
چشمم را پشت سرم نگذار
ساز شکسته ام بیار که بزنم
می روم چشم سیاهم گریه نکن
می روم طوطی زبانم گریه نکن
*
محزونی شریفم راه بر من دیده شد
سر غریبم از دردی به دردی دیگر گرفتار شد
چارقد فاطمه ام روی زمین کشیده شد
من می روم سیاه چششم گریه نکن
من می روم طوطی زبانم گریه نکن
*
شاعر : عاشق محزونی شریف
*
کادر : قدر ، تقدیر
بویله : بئله ، اینچنین
گیدییوروم : گئدیرم ، می روم
غربت ائل : دیار غربت
دودو : طوطی
آرکالاردا : دالی دا ، پشت سر( منظور در انتظار و نگران )
چالاییم : چالیم ، بزنم
*

Mittwoch, Dezember 08, 2010

بایاتی لار - ده ده کاتب

گؤیرچین گؤیده گزر
هامی بیر یولدا گزر
عزرائیل اجل جامین
دولدوروب الده گزر
*
عزیزیم یار گولنده
بوداقدا یار گولنده
دونیالار منیم اولار
اوزومه یار گولنده
*
عزیزیم آجی دیللر
آجیسین آجی دیللر
دوسلاری دشمن ائیلر
آجیشسین آجی دیللر
*
عزیزیم دارا دوشدو
پروانه نارا دوشدو
هاردا بیر غنچه واردیر
قسمتی خارا دوشدو
*
کبوتر در آسمان پرواز می کند
همه از یک مسیر می گذرند
عزرائیل جام اجل را
پر کرده در دستش می گذرد
*
عزیزیم وقتی یار می خندد
در این کوه یار می خندد
دنیا مال من می شود
وقتی یار بر من لبنخند می زند
*
عزیزیم زبان تلخ
یسوزد زبان تلخ
دوستان را دشمن می کند
الهی بسوزد زبان تلخ
*
عزیزم به تنگنا افتاد
پروانه بر آتش افتاد
هر جا غنچه ای شکفته
قسمتش به خار افتاد
*
حاج عبدالرحمن طیار معروف به ده ده کاتب
*

بیر بایاتی - ده ده کاتب

عزیزیم بیر آللاهی
چاغیررام بیر آللاهی
ظالیمین چوخ شئیی وار
مظلومون بیر آللاهی
*
عزیزم تنها خدا را
صدا می کنم تنها خدا را
ظالم همه چی دارد
مظلوم فقط خدا را
*
اشعار زیبای ده ده کاتب در وبلاک
*

Freitag, Dezember 03, 2010

قیسسا سؤز - ساناز شهابی

1 - گؤز یاشلاریم
آخمایین
کیمسه یولونوزو گؤزله میر
*
اشکهایم
سرازیر نشوید
کسی چشم براهتان نیست
*
2 - سئوگی آیاغیما باتان بیر شوشه یدی
گؤینه ییر یئری هله ده 

*
3 - کوچه لره سو سه پمیشم
گلنده زیغا باتاسان


4 - قفسده کی قوشا آغلاییم
یوخسا قوش سوز قفسه!
*
به حال پرنده ای که گرفتار قفس است بگریم
یا به حال قفسی که بدون پرنده است؟

قیسسا سؤز - ساناز شهابی

کئشکه سارای اولایدیم
سئل لر ایله قاچایدیم
نه سئل وار
نه خان چوبانیم
کسیلیب دیر آمانیم
*
ای کاش سارا بودم و
همراه سیل ها می گریختم
نه سیل هست و نه خان چوپانم
آرامشم گریخته
*

حقوق زن و مرد - عالم تاج قائم مقامی - ژاله

 مرد اگر مجنون شود از شور عشق زن، رَواست
زان که او مَردَست و کارش برتر از چون و چراست
لیک اگر اندک هوایی در سر زن راه یافت،
قتل او شرعاً هم اَر جایز نشد، عُرفاً رَواست
1بر برادر، بر پدر، بر شوست رَجم‌‌ او از آنک
عشق دختر، عشق زن، بر مردِ نامحرم خطاست
همسر یاران رها کن، زن‌برادر، زن‌پدر
مرد را شاید، وَرَش فرمان حرمت ز انبیاست
لیک زن گر یک نظر بر شوهر خواهر فِکَند،
خون او در مذهبِ مردانِ غیرت‌وَر، هَباست
کار‌‌‌ بد، بد باشد اما بهر زن، کز بهر مرد،
زشت، زیبا، ناروا جایز، خطاکاری سزاست
کار مردان را قیاس از خویشتن ای زن! مگیر
در نوشتن، شیر شیر و در نیستان، اژدهاست 2
ز اتحادِ جانِ زن‌های خدا، گفتار نیست
بُس سخن‌ها ز اتحادِ جانِ مردانِ خداست 3
نیست زن در کار بد بی‌باک، وَر خود علتش،
ترس شو یا باس دین، یا نقش عفت یا حیاست 4
لیک مرد از کار بد، نه شرم دارد، نه هراس
زان‌که خودخواهیش حاکم، شهوتش فرمانرواست
مرد پندارد که میل زن فزون از اوست، لیک
اتهامش بی‌اساس و ادعایش نابجاست
بشنو از من، جنس زن را زن شناسد، مرد نه
وانچه می‌بندند بر زن، اتهامی ناسزاست
مرد غیرت دارد و بر طبع مردان غیور،
سخت باشد گر زنش چون ماهِ نو، ابرو نماست
آن‌که زن را، «بچه‌ها» یا «خانه‌ی ما» داده نام،
چون توانَد دید کان عورت به مردی آشناست؟
خاص مردان است این حق‌های از مذهب جدا
مذهب ما گرچه اکنون در کفِ زورآزماست،
این کتاب آسمانی، وین تو، آخر شرم دار!
این تو، این آیین اسلام، آن‌چه می‌گویی، کجاست؟
کِی خدا پروانه‌ی بیداد را توشیح کرد؟
کِی پیمبر جنس زن را این‌چنین بیچاره خواست؟
گر محمد بود، جنّت را به زیر پای زن،
هِشت و با این گفته، مقداری ز جنس مرد کاست
گر پیمبر بود، زن را هم‌طراز مرد گفت
وی بسا حق‌ها که او را داد و اکنون زیر پاست
خود طلاق ما به دستِ توست، اما آن طلاق،
گر ز دین، داری خبر، مردودِ ذاتِ کبریاست
آیتِ «مَثنی ثُلاث» اَر هست و «اَن خِفتُم» ز پی 5
آیتِ «لَن تستَطیعوا» نیز فرمان خداست 6
چون تواند مرد، عادل زیست با زن‌های خویش؟
کاین یکی زشت است و پیر، آن یک، جوان و دلرباست
آیتِ «مَثنی ثُلاث» اَر جُزئی از حق‌های توست،
آیتِ «لَن تَستَطیعوا» نیز از حق‌های ماست
رُو بدین فرمان نظر کن، تا بدانی کان جواز،
تابع امری محال است اَر تو را عقل و دَهاست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1
ـ رَجم: سنگسار، سنگباران
..
2اشاره به شعر مولوی بلخی است:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن، شیر شیر
..
هم اشاره به شعر مولای روم است:
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد، جان‌های مردان خداست
..
باس: وحشت
..
(سوره‌ی نساء آیه‌ی 3): دو یا سه یا چهار زن بر تو مباح است، اما اگر بترسی که قادر بر اجرای عدالت میان آن‌ها نباشی، پس به یک زن قانع باش.
..
(سوره‌ی نساء، آیه‌ی 129): محققاً نمی‌توانی بین زنان خود عدالت به‌کاربندی، گو این‌که بر آن حریص باشی

Mittwoch, November 17, 2010

بایاتی لار

من گئدیرم او اوزه قایق دا اوزه – اوزه آی قوشلار سیز شاد اولون مئشه لر قالدی سیزه * یول وئرمه یادا تبریز ائل گئدر بادا تبریز سنین حسرتینده یم جان سنه فدا تبریز * عزیزیم سنی تبریز ائل سئور سنی تبریز آل قوینوندا عزیزله آنا تک منی تبریز * من به آن سوی می روم داخل قایق می روم ای پرنده ها شاد باشید جنگل ها ماند به شما * به بیگانه راه نده ای تبریز ایل و تبار به باد می رود تبریز در حسرت توام جانم فدیت ای تبریز * عزیز من ای تبریز ایل دوستت دارد ای تبریز در آغوشت بگیر و نازم بکش مانند مادر ای تبریز
*

حاققیمیزی - هوشنگ جعفری زنگانلی

بوزا یازمیشدی قیز اوغلانلی بیزیم حاققیمیزی
اریدیر بیر بئیینی قانلی بیزیم حاققیمیزی
بابا پایلیر یاز یئلی تک کوللارا یارپاقلاریمی
دیلی آغزی الی قرآنلی بیزیم حاققیمیزی
نییه گؤیلرده بولوددان ال آچیب آلمیرسان
ساوالان ای باشی طوفانلی بیزیم حاققیمیزی
قویمایین بارماغی حسرت قالا بال بارداغینا
یاخمایین کوللارا شان – شانلی بیزیم حاققیمیزی
ال آچیب ایندی قلمدن غزل ایستیر دفتر
اورداکی داندیلا دیوانلی بیزیم حاققیمیزی
گئجه بیر پالچیغا باتمیش کوچه دن های گلدی
کورلادین های کدر ایمانلی بیزیم حاققیمیز
کندده بیر هیسلی دام آتدا بویو عنبرجه خانی
ائله سؤیلوردو یاریم جانلی بیزیم حاققیمیزی
حاققیمیزی
حاققیمیزی
حاققیمیزی
*
حق ما را
روی یخ نوشته بود حق ما را از دختر تا پسر
یک مغز خونالودی حق ما را ذوب می کند
برگهایمان را مانندباد بهاری بر دشت و صحرا پراکنده می کند
آنکه زبان و دهان و دستش از قرآن لبریز است ، حق ما را
چرا در آسمانها از ابرها نمی خواهی
سبلان ای سبلان طوفانی حق ما را ؟
نگذارید انگشتش بر خم عسل حسرت بماند
حق ما را بر کوه و دشت پخش نکنید
اکنون دفتر از قلم غزل می خواهد
آنجا که دفتر و دیوان حق ما را انکار کرد
شب از کوچه گل آلودی فریادی به گوش رسید
ای تیره ایمان پایمال کردی حق ما را
در روستا زیر سقفی تیره و دودگرفته عنبرجه خانی
نیمه جان می خواند حق ما را
حق ما را
حق ما را
حق ما را
*
یاز بوزا قوی گونون قاباغینا = در مورد چیزی گفته می شود که طرف نمی خواهد بدهد. مثال یکی می گوید فلانی بدهی مرا کی می دهی؟ طرف جواب می دهد که طلب ات را یاز بوزا قوی گونون قاباغینا . یعنی که نمی دهم.
*

قاداغاسیدی - خسته قاسم

منی آیری سالان گول اوزلو یاردان
او ظالیم فلکین قاداغاسیدی
باشیندا قیرخ کنیز چیخمیشدی باغا
سئوگیلیم قیزلارین بیل آغاسی دی
*
قاشلاری خنجردی گؤزلری جلاد
یاندیریب عمرومو ائیله دی برباد
منی گؤرن کیمی یار چکدی فریاد
دئدیلر گؤره سن نه غوغاسی دی
*
انصاف ائیله ، آ بی مروت ، آ ظالیم
دولانیب باشینا ، قادانی آلیم
آلا گؤزلو ، شوخ باخیشلی مارالیم
بو « قاسیم » گؤزلرین صاداغاسی دی
*
آنچه که مرا از یار جدا کرده
ممنوعیتی است که فلک ظالم برایم مقدر کرده
یار همراه با چهل کنیز وارد باغ شده بود
بدان که دلدارم سرکرده دختران است
*
ابروهایش خنجر و چشمانش جلاد است
عمرم را سوزانده و بر باد داده
یار به محض دیدن من فریاد برآورد
شنونده با خود گفت مگر چه غوغائی است
*
انصاف کن ، ای بی مروت ، ای ظالم
بگذار دورت بگردم ، درد و بلایت به جانم
آهوی شهلا چشم شوخ نگاهم
این قاسم تصدق چشمهایت است
*

Donnerstag, November 11, 2010

اولاجاق - معجز شبستری

گؤره سن ای خدا بو خلق نه وقت
مایل کفش دیک دابان اولاجاق؟
فالچییا ، طاسه باخ گؤراخ نه زامان
باجیلار روزنامه خوان اولاجاق؟
تا به کی دیو جهل و استبداد
رهبر فرقه زنان اولاجاق
فالچی نین تیر مکرینه جاهیل
باجیلار تا به کی نشان اولاجاق
نه وقت قیز یازیر اوخور آللاه
یارب ایران دا بو هاچان اولاجاق؟
تا به کی واعظین خرافاتی
مانع رزق این و آن اولاجاق
تا به کی بیر تیکه چؤرک دن اؤتور
قیز اسیر فلام فلان اولاجاق
تا به کی بینوا کاسیب قیزینین
عرض و ناموسی رایگان اولاجاق
تا به کی بو زاواللی مخلوقه
بی مروت لر حکمران اولاجاق
تا به کی بیر سفیه نامردین
ظلمی آلتیندا باغری قان اولاجاق
ائله کی نار شهوتی سؤندی
محضر قاضییه روان اولاجاق
« بوشادیم قاضییا طلاقینی وئر »
دئیوبن قلبی شادمان اولاجاق
تا به کی بو آچیلمامیش گوللر
پرده غنچه ده نهان اولاجاق
تا به کی بو یازیق لارین جگری
درد سللی له ناتوان اولاجاق
علم و صنعت نه وقته جن بیزدن
مرغ عنقا کیمی نهان اولاجاق
جهلی تقدیس ائدن آخوندلاریمیز
نه زامان خلقه مهربان اولاجاق
گؤره سن بو مخدرات عجم
نه زامان شهره جهان اولاجاق
اولاجاق بیر گونی کی مدرسه لر
آچیلیب قیزلار امتحان اولاجاق؟
*
خواهد شد
ای خدا چه وقت این خلق
علاقه مند به کفش پاشنه بلند خواهند شد؟
به فالچی و طاس رجوع کن ببینیم کی
خواهران روزنامه خوان خواهند شد؟
تا به کی دیو جهل و استبداد
رهبر فرقه زنان خواهد شد؟
تا به کی به تیر فالچیان مکار
خواهران مان نشان خواهند شد
کی دختر می خواند و می نویسد ، ای خدا
خدایا کی در ایران چنین اتفاقی خواهد افتاد؟
تا به کی خرافات واعظ
مانع رزق این و آن خواهد شد؟
تا به کی به خاطر لقمه نانی
دختر اسیر این و آن خواهد شد؟
تا به کی ناموس دختر فقیر
رایگان خواهد شد
تا به کی بر این مخلوق بینوا
بی مروتها حکمران خواهند شد؟
تا به کی پیر ظلم یک نامرد و سفیه
دلشان خون خواهد شد
وقتی آتش شهوت اش خاموش شد
سوی قاضی روان خواهد شد
« طلاقش دادم ، طلاقش را بخوان »
گفته و دلش شادمان خواهد شد
تا به کی این گلهای نشکفته
لای پرده غنچه پنهان خواهند ماند؟
تا به کی جگر این بیچاره ها
با درد سیلی ناتوان خواهد شد
تا به کی علم و صنعت از ما
مثل مرغ عنقا گریزان خواهد شد؟
آخوندهای جهل را مقدس جلوه دهنده
چه وقت با خلق مهربان خواهند شد
خدایا کی این زنان عجم
مشهور عالم خواهند شد
آیا خواهد رسید روزی که
مدرسه ها باز شده و دختران امتحان شوند؟
*
معجز شبستری
*

Samstag, Oktober 23, 2010

ساری کؤینک - عاشق علی عسگر

جیلوه لنیب نه دورموسان کارشیمدا
اولوم سنه قوربان آی ساری کؤینک
دویماق اولمور عشوه سیندن نازیندان
فره کهکلیک کیمی خوش آوازیندان
ملک سن چیخمیسان جنت باغیندان
یئل ووروب روبندی آچیب اوزوندن
ائله بیلدیم دوغدی گون آی اوزوندن
اگر قدم قویوب بیر بیزه گلسن
یئرین وار گؤزوم اوسته ساری کؤینک
اؤزوم سنه قوربان آی ساری کؤینک
آی قیز چؤله چیخما سنی گؤره رلر
یاخانداکی قیزیل گولو دره رلر
سنی بیزیم ائوه گلین وئره رلر
آنان سنه قوربان آی ساری کؤینک
اؤزوم سنه قوربان ای ساری کؤینک
گؤزل سن تعریفین دوشوب ماحالا
سنی گؤرن دوشوب لاپ حالدان – حالا
تر غنچه لب لرین یاناغین لالا
چکیلیب قاشلارین یای ساری کؤینک
اؤزوم سنه قوربان آسی ساری کؤینک
گردنه یاراشیر قیزیل حمایل
گؤره نین عاغلینی ائدیبدی زاییل
حسرتین چکنلر اولوبدو سائیل
آنان سنه قوربان آی ساری کؤینک
اؤزوم سنه قوربان آی ساری کؤینک
طوطی دیللی سرو بویلو سونادی
یوخدور مرحمتی بو سلطنتی
گؤندر گلسین علی عسگرین خلعتی
ائیله مه امه یی زای ساری کؤینک
جانیم سنه قوربان ای ساری کؤینک
*
پیراهن زرد
چه ارایش کرده و روبرویم ایستادی
الهی که قربانت شوم ای پیراهن زرد
از عشوه و نازت سیر نمی شوم
از آواز خوش کبک مانندت
فرشته ای و از باغ بهشت آمده ای
باد نقاب را از چهراه ات کنار زد
فکر کردم که مهتاب و آفتاب از چهره ات تابید
اگر قدم رنجه کنی و به خانه مان بیائی
روی تخم چشممان جا داری
الهی که خودم فدات بشم آی پیراهن زرد
ای دختر بیرون نرو که می بینندت
گل سرخ یقه ات را می چینند
تو را به خانه ما عروس می برند
الهی که مادرت فدات بشه آی پیراهن زرد
الهی که خودم فدات بشم آی پیراهن زرد
بر گردنت گردنبند طلا برازنده است
عقل هر بیینده را از بین برده
در حسرت تو خیلی ها سائل شده اند
و بر در خانه ها گدائب مب کنند ای پیراهن زرد
الهی که خودم فدات بشم پیراهن زرد
سونای طوطی زبان و سرو قد است
با این سلطانی مرحمتی ندارد
خلعت علی عسگر را بفرست
زحمت اش را هدر نده ای پیراهن زرد
الهی که من فدات بشم ای پیراهن زرد
*

Freitag, Oktober 08, 2010

بیر یانیقلی سئوگی روایتی - یک حکایت دلخراش عشق

بیر یانیقلی سئوگی روایتی بیریمجی و ایکیمینجی بؤلوم

گوش کنید ای جماعت - من حرف بزنم نهایت
این عالم محبت - موجب غم و غصه خیلی ها شده
من نیز عذاب کشیده ام – خیلی اضطراب کشیده ام
از چه کسی خوشم آمده – چه ها بر سرم آمده
در حالی که اشک در چشمان حلقه زده – به شما تعریف می کنم
بعد از آن یار – آن یار بی وفا
بها خودم عهد بستم که دیگر عاشق نشوم – تنها زندگی کردم
خیلی وقت گذشت – چند صباحی گذشت
دختری را دیدم – و عهدم را فراموش کردم
این دختر عجب زیباست- عشق او مرا طلب می کند
فکر کردم به کمکم می آید – و تسلای دردم می شود
دنبالش افتادم – تا از او کلمه ای بشنوم
دلم خیلی بی طاقت شد- گویا زهره چاک شدم
هر وقت او به مدرسه می رفت – دنبالش می رفتم
خیلی قسم اش دادم – آخر سر یک زمان
صدای نازک اش را درآورد – و حرف خودش را زد
به سن و سالم نگاه نکن – سرم خیلی بلاها کشیده
خیلی عمر کرده ام – خیلی ناحقی دیده ام
حالا به یک آدمی – به پسری که نمی شناسم
چگونه دوستت دارم بگویم؟ - چگونه اعتماد کنم
خودت خوب فکر کن –مرا درک کن
حرفش را زد- و با نازک کردن چشمها
گفت همین قدر والسلام – به راهش ادامه داد
همانجا خشکم زد – به فکر و خیال فرو رفتم
فکر کردم راست می گوید – حرف بجه می گوید
دیگر دنبالش نروم – زیاد اذیتش نکنم
قسمتم هر کجا باشد – محبت حقیقی ام
پیش رویم خواهد آمد – جوابم را خواهد داد
بعد از آن هر شب – نمی دانستم چگونه بخوابم
خیال آن جانان – حسن جمالش
هر لحظه جلوی چشمانم بود – راحتم نمی گذاشت
یک روز صبح بی طاقت شدم – از جایم بلند شدم
گفم به دیدارش بروم – و به او بگویم که عاشقت هستم
دیدم که از دوردست می آید – دست و پایم را گم کردم
کم مانده بود از حال بروم – خواستم به او نزدیک شوم
خودش به من نزدیک شد – و اینچنین گفت
می بینم که عاشق شدی – خودت را اسیر عشق کردی
اگر دست از سرم برنمی داری- فقط یک شرط با تو دارم
تنها دو دوست شویم – این طوری می توانم کمکت کنم
اگر دوست داری بله بگو – فکر کن و تصمیم ات را بگیر
دوست نداری خداحافظ – برو خدا کمکت باشد
آخر علاجم چه بود – محتاج عشقش بودم
خیلی فکر کردم – آخر سر راضی شدم
این دوستی و مهربانی – مرا تغییر داد
بعدها زندگی ام را – حال و احوال غم انگیزم را
به آن یار جانی تعریف کردم – او نیز با دلی جگرسوز تعریف کرد
گفت عشق و محبت – به من اذیتی نکرده
عاشق نشدم و کسی عاشقم نشد – عشق چیشت نفهمیدم
اما سیاه بختم – بیچاره تر از توام
پرسیدم که دردت چیست – این جواب را داد
قسمت می دهم – اگر حرمتی بر من داری
از من هیچ نپرس- دیگر در این باره صحبت نکن
این حرف را تمام کنیم – مرا به زحمت نیانداز
این حرفها را شنیدم – همانطور که او می خواست کردم
در این مورد – دیگر سوالی از او نکردم
هر شب به هم زنگ می زدیم – هر وقت دلمان تنگ می شد همدیگر را می دیدیم
لذت زندگی را – این دنیای فانی را
احساس می کردیم و می دیدیم – چه لذت بخش زندگی می کردیم
وقتی رسید – که همه چیز عوض شد
یک روز هنگام عصر – داغ بر دلم کشیدم
آخر هر چیز را دیدم- تلفن زنگ زد
فکر کردم دلدارم است – همان یار جانانم است
گوشی را فوری برداشتم – دست و پایم را گم کردم
صدا صدای کسی دیگر بود – صدای دوست اش بود
ببینید چه ها گفت – دلم سوخت و آتش گرفت
دلبری که عاشقش بودی – درد سراپایش را گرفته بود
قلبش بیمار بود – و کمکی نداشت
قراری که پزشک گذاشته بود – دیروز تمام شد
شب خوابید و – صبح بیدار نشد
در حالی که عاشقت بود- به مرگ زود رس اش نیز آگاه بود
اجل او را برد – آن دلبری را که دوستش داشتی
دیگر زنده نیست – این را فراموش نکن
اول باور نکردم – حرفهایش را جدی نگرفتم
اما او گفت – فردا مراسم دفن است
اگر می خواهی بیایی – واقعیت را ببینی
فردا ساعت دو – جائی که من می گویم
به آن محله می آیی – به آن قبرستان
دلدارت با کفن سفید – به منزل آخرت خواهد رفت
شب نتوانستم بخوابم – آخر چرا من نمردم
خدا او مرد و رفت – خدایا او از جلو چشمم رفت
روز بعد رفتم – به همان مکانی که آن دختر گفت
مردم می گریستند – عقل آدمی ضایع می شد
مراسم خاک سپاری بود – چه کسی داخل قبر می رفت
عمر و زندگی من – جان و معنویات من
رفت و دلم را با خود برد – مراسم دفن که تمام شد
مردم پراکنده شدند – هر کدام به طرفی رفتند
آنجا تنها ماندم – لبریز از درد و غم
بر مزارش زانو زدم – از چشمانم خون باریدم
با او خداحافظی کردم – با یار وفادارم
مرگ بی امان آمد – بی موقع آمد
تو را از من گرفت – خدایا آن روزهای خوشمان چه شد
هر لحظه شادمان بود – او خیلی مهربان بود
یک موقع دستم را گرفتی- حالا خاموش خوابیدی
دلدار زیبارویم خداحافظ – سر و صدائی از تو نیست
این نامیق بیچاره – عاشق هر کی که می شه
سرنوشت اش را – دوباره از نو دید
حالا دیگر با دلی زخمی – این هم حکایتی دیگر از من
*

Freitag, September 10, 2010

اورمو گؤلو - جعفر خضوعی

حیدربابا، اورمی گولی سوسوزدی
باغری یانیب،‌ دیل دوداقی، قئردوزدی
بوگلینین، یوخدی اَری؟! یالقوزدی؟!
زامان بویو، آخان چایا،‌ نه گلدی؟
شیرین سویا، آجی چایا، نه گلدی؟
*
حیدربابا دریاچه اورمیه تشنه است
دلش سوخته لب و دهانش پر نمک است
این عروس یار ندارد و تنها هست
بیر سر رودخانه ای که در طول زمان جاری بود ، چه آمد؟
بر سر « شیرین سو » و « آجی چای » چه آمد؟
*
شعر یوخا وبلاکینین یازاری جعفر خضوعی دن
*

Donnerstag, September 09, 2010

ای ساربان - سعدی

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشا
ندیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود
برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود
با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین ، بر آسمانم می رود
شب تا سحر می نغنوم ، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم ، کز کف عنانم می رود
گفتم بگریم تا ابل ، چون خر فرمانده به گل
وین نیز نتوانم که دل ، با دلستانم می رود
صبر از وصال یار من ، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار من ، هر کار از آنم می رود
در رفتن جان از بدن ، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود
سعدی فغان از دست ما ، لایق نبود ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا ، کار از فغانم می رود
*
ای ساریبان آهسته گئت، آرام جانیمدیر گئدن
یار کونلومو چکمیش منیم، روح و روانیمدیر گئدن
سعی ائیله دیم افسونیله، پونهان قیلام من دردیمی
پونهان ایشیم چیخدی اوزه، سئیلیله قانیمدیر گئدن
قالدیم بئله زار و ذلیل، بیچاره یم قلبیم علیل
دوشدوم او دیلداردان اوزاق، آسوده یاریمدیر گئدن
یوخ عهدینین بونیادی هئچ، بیتمز اونون بیدادی هئچ
چیخماز کونولدن یادی هئچ، ان خوش زمانیمدیر گئدن
بیر آن دایان ای ساریبان، قویما گئده بو کاروان
اول سروه اویموشدور کونول، سروی روانیمدیر گئدن
بیر دون گئری ای نازنین، گؤز مسکنین اولسون سنین
سن سیز بو سونسوز گویلره، آه و فغانیمدیر گئدن
جان ترک ائدنده جیسمینی، اینسان آچار اوز حیسسینی
یوخدی سوزون گورموش گوزوم، بو خسته جانیمدیر گئدن
سعدی سنه لایق دئیل، یاردان گیلئی ای بیوفا
چوخ گوردوم اوندان من جفا، صبر و توانیم دیر گئدن

*

Mittwoch, September 08, 2010

تلسمه - خسته قاسم

فلک کمند آتیب سنی ده ییخار
دلی کؤنول دولت وارا تلسمه
باجارسان همیشه یاخشی لیق ائیله
خائین دوشر آهی زارا تلسمه
*
بختین گر یار اولسا سنی اوجالدار
بئفر قوهوم قانانلاری قوجالدار
ظالیم دونیا بیر گون سنی گیجه لدر
بارسیز باغلار یئتر بارا تلسمه
*
بختین گتیرمه سه داغلارا قاچما
بختین گتیرنده یئتنی سانجما
خسته قاسم نادانلارا سیر اچما
قانانا وار امید چارا تلسمه
*
عجله نکن
فلک کمندش را می اندازد و تو را نیز به زمین می زند
ای دل دیوانه برای یافتن مال و ثروت عجله نکن
تا جائی که می توانی خوبی کن
خائن به آه و ناله می افتد عجله نکن
*
اگر بخت یارت باشد بلندت می کند
فامیل نالایق دانایان را پیر می کند
دنیای ظالم روزی گیج ات می کند
باغ های بی میوه به ثمر می رسند عجله نکن
*
اگر بخت یارت نشد به کوه و صحرا نگریز
بخت اگر یارت نشد همه را اذیت نکن
ای خسته قاسم اسرارت را به نادان ها نگو
به فهمیده ها و دانایان راه چاره هست عجله نکن

قرآن قیشقیردی - هوشنگ جعفری زنگانلی

بیر گئجه آسدیلار آسلانلاری دان قیشقیردی
قورقوشوملار سینه سینده گول آچان قیشقیردی
زالی لار سوردولار دؤرت دؤوره دن اندیشه لری
قددو قامت یئره دوشدوکجه اذان قیشقیردی
قیزلارین ناله سی قووزاندی بولودلار دؤشونه
هاوالار شاققیدی گؤردوم ساوالان قیشقیردی
قارالیقلاردا قارانلیق تؤره دن بایقوشلار
چاپدیلار آیه لر اوستونده ، قرآن قیشقیردی
بیرینین قیش تایاسین دامدا گامیشلار سؤکدو
بیر آریق توخلو آجیندان باجادان قیشقیردی
گئجه بیر واقت بئله سونجولدو تیکانلار دؤشونه
وای دئییرکن دوداغین یومدو تیکان قیشقیردی
هر گئجه هر یئنی بیر بابکه نئشتر دیدی
آت گولوندن قارا قاشقا اوجادان قیشقیردی
داغلارین شیهه سی آز قالدی یئری شاققالاسین
قولاغیم باتدی دئدیم یئر گؤی الان قیشقیردی
سازی سیندیردیلار آل ماهنی لارین قوینوندا
هر سازین توزلو تئلیندن مین اوزان قیشقیردی
دریسین سویدولا گؤز باخدی ، دیلی آخ دئمه دی
سویولان گولدو او بیر لحظه سویان قیشقیردی
ایسته دیم شعری عروض ایله یازام بیر کلمه
قیشقیریق سالدی یاپیشدی هجادان قیشقیردی
*
قرآن فریاد کشید
شبی که شیران را به دار آویختند سپیده دم فریاد کشید
گل شکفته در سینه گلوله سربی فریاد کشید
زالوها از هر طرف اندیشه ها را مکیدند
همراه بر زمین افتادن قامتها اذان فریاد کشید
ناله و فغان دخترکان تا سینه ابرها رسید
آسمان غرید و دیدم که سبلان فریاد کشید
جغدهای تیرگی آفرین در شبهای تار
بر روی آیه ها ترکتازی کردند ، قرآن فریاد کشید
آذوقه زمستانی یکی را گاو میش ها دریدند
گرسنه ای لاغر از دریچه دید و فریاد کشید
شب از نیمه گذشته خارها بر سینه اش فرو رفته
خار در حال ناله و فغان لبهایش را چید و فریاد کشید
هر شب بر سینه بابکی نوخاسته نیشتری فرو رفت
از آت گولو اسب پیشانی سفید با صدای بلند فریاد کشید
شیهه کوهها کم ماند که زمین را دو تکه کند
گوشهایم کر شد گوئی که زمین و آسمان فریاد کشید
سازها را در آغوش ترانه های سرخ شکستند
از هر گرد گرفته ساز ، هزار خنیاگر فریاد کشید
پوست از تن اش کندند و چشمانش دید و آخی بر لب نیاورد
در آن لحظه محکوم پوست دردیه خندید و کننده پوست فریاد کشید
خواستم که مصراعی از شعر را عروض بنویسم
دادی به پا کرد و از هجا آویخت و فریاد کشید

بیلمه دیز هئچ - هوشنگ جعفری زنگانلی

گئجه تا صبح آچیلینجا مه له دیم بیلمه دیز هئچ
اوره کین قانینی گؤزدن اله دیم بیلمه دیز هئچ
گون چیخان واختا ییغیشدیز بیر آغاج کؤلگه سینه
اویدوز اول ده اورک دن قارا بایقوش سه سینه
اویانان اولمادی بیر کیمسه آغاج شیهه سینه
بنه یوخو لئش لئشین اوست ه ن کله دیم بیلمه دیز هئچ
قوللاریزدان یاپیشیب سیلکه له دیم بیلمه دیز هئچ
اؤزگه بیر ائل جه بیله نلر کؤکوزو قازدیردی
سئشدی املیک لریزی آیری یولا آزدیردی
اؤز دیلینده سیزه اؤز ایسته دیغین یازدیردی
آغلادیم من اوزوزه یاش چیله دیم بیلمه دیز هئچ
قوللاریزدان یاپیشیب سیلکه له دیم بیلمه دیز هئچ
سارالیب سولدولا سینه مده بوتون آرزولاریم
بارماغیم دویدو دیلیم سوسدو دیله گلدی تاریم
قیشقیران بیر منیدیم بیرده منیم یازقیلاریم
من چیغیردیم اوزوزه یاش چیله دیم بیلمه دیز هئچ
قوللاریزدان یاپیشیب سیلکه له دیم بیلمه دیز هئچ
ایندی دای کند داغیلیب باغ پوزولان واخدی اویان
گؤزله ییردیم بو مین ایللیک یوخودان بلکی دویان
زنجان آدین قیزیل آذر ائلینین اوسته قویان
یوخودایدیز سیزی آشدیم بله دیم بیلمه دیز هئچ
قوللاریزدان یاپیشیب سیلکه له دیم بیلمه دیز هئچ
آیری بیر کؤکده بیتن گوندن اصالت چورودو
ایندی ساتقین لاریمیز هر کوچه ده مین سورودو
دیلیمیز اولدو یاساق اؤلکه نی نیسگیل بورودو
صور اسرافیلی مین یول پیله دیم بیلمه دیز هئچ
قوللاریزدان یاپیشیب سیلکه له دیم بیلمه دیز هئچ
*

Samstag, August 07, 2010

هرزاد - خسته قاسم

دونیا منه ایشله دی فند
داهی الدن گئتدی هر زاد
درد الیندن قالدیم لابد
دیندیرمه کی چکرم داد
*
دوست تانیشیم ائیله دی طرد
دیلیمده دیر دائم او مرد
دونیا بویدا ییغمیشام درد
دردیم دولوب حددن زیاد
*
دائم کئچر احوالیم بد
دئدیم مولا سندن مدد
دردیم « قاسم » اولوب بی حد
درمان ائتدی او مین بیر آد
*
همه چیز
دنیا کلکی بر من زد
همه چیزم از دستم رفت
از دست درد بیچاره شدم
چیزی نگو که فغان می کنم
*
ئوست و دشمن طردم کرد
آن مرد همیشه ورد زبانم است
درد به اندازه دنیا بر دلم نشسته
دردم زیاده از حد شده
*
همیشه حالم بد می گذرد
گفتم : یا مولا مددی کن
« قاسم » دردم از حد گذشته
خدا درمان دردم کرد
*

Sonntag, August 01, 2010

ای کاش - بارق شفیعی

ای کاش یا تو هیچ مقابل نمی شدم
ای بی وفا برو که شبستان خاطرم
دیگر نه جای جلوه ذوق وصال توست
دانی که پی به راز نهان تو برده ام
کابوس خواب راحتم هر شب خیال توست
رفتی دگر نیا که در این دل نه جای توست
ای کاش با تو هیچ مقابل نیم شدم
*
می خواستم ز پرتو پندار تابناک
نور چراغ خلوت اندیشه ام شوی
می خواستم چو مرغ سبکبال آرزو
تا آخرین دیار خدا همرهم روی
اکنون به خویش گریم و بر آرزوی خویش
ای کاش با تو هیچ مقابل نمی شدم
*
ار اسمان روشن اشعار دلکشم
دیگر نتابد اختر چشمان مست تو
گردیده چهره ات به غبار گنه نهان
خاموش گشته شمع محبت به دست تو
دیگر تو آن ستاره رخشنده نیستی
ای کاش با تو هیچ مقابل نمی شدم
*
بگذاشتم تو را به هوس های شوم تو
شنداشتم چنین که شوی آشنای من
شبها برو به خلوت دلدادگان خود
بر هر لبی که خواست دلت بوسه ها شکن
دیگر تو آن فرشته پارینه نیستی
ای کاش با تو هیچ مقابل نمی شدم
*
ای بی وفا که شهرت هنگامه خیز تو
مرهون شور عشق من و ناله من است
گر بر سر وفای تو شد نام و ننگ من
پاداش آن به دست تو پیمان شکستن است
نی نی تو قدر عشق ندانسته ای هنوز
ای کاش با تو هیچ مقابل نمی شدم
*
زین بعد بر مزار تمنا کنم فغان
آینده را به ماتم بگذشته بسپرم
دامان دل به اشک غمت شستشو دهم
وز سینه داغ مهر تو را پاک بسترم
دیگر نه اعتماد به هر بی وفا کنم
ای کاش با تو هیچ مقابل نمی شدم
*
کاشکا سنین له هئچ گؤز گؤزه گلمه سئیدیم
ای وفاسیز گئت کی دویغومون حرمینده
یوخدور سنین وصالینا بیر شوق ، بیرسئوینج
بیلدین کی گیزلی سیررینی چوخداندی بیلمیشم
یوخولاریمین راحاتین پوزوب فیکر خیالین
گئتدین قاییتما ، یوخدور اورگیمده دای یئرین
کاشکا سنینله هئچ گؤز گؤزه گلمه سئیدیم
*
ایستیردیم اؤز ایشیق ، پارلاق خیالیمدا
رویالاریمین یانار چراغی اولاسان سن
ایستیردیم آرزومون آغ قاناد قوشو کیمی
آللاهین یانینا تک ، منیم له اوچاسان سن
ایندی هم اؤزوم هم آرزوما آغلاییرام من
کاشکا سنینله هئچ گؤز گؤزه گلمه سئیدیم
*
دیغولو شعرلیریمین ایشیقلی گؤیلرینده
ایشیلدامیر سنین پارلایان گؤزلرین داها
اوزون بورونموش گوناه توزونا
سؤندوردو سئوگی شمع لرین ، اللرین سنین
سن دای دئییل سن پارلایان اولدوز
کاشکا سنینله هئچ گؤز گؤزه گلمه سئیدیم
*
بوراخدیم سنی شوم هوسینه
بئله بیلیرم کی دئییل دای منه تانیش
گئت ، گئجه لری
سئوگیلی لر خلوتینه سن
هانسی دوداقدان ایسته سن سه آل اؤپوجوقلر
دای سن گؤزومده هئچ دئییلسن
بیلدیرکی پاک فرشته ، معصوم ملک
کاشکا سنینله هئچ گؤز گؤزه گلمه سئیدیم
*
ای وفاسیز کی سنین شان و شهرتین
بوشلودور منیم سیزیلتیما سئوگیمه
گرچی سنه وفا ، منی آد ساندان ائیله دی
پاداشیم اولدو سنین بی وفالیغین
یوخ یوخ سن عشق قدری بیلمه دین
کاشکا سنینله هئچ گؤز گؤزه گلمه سئیدی
*
بوندان سورا مزار تمنادا ائیلرم
آه و فغان اما
گله جاغی تاپشیرمارام گئچمیش عزاسینا
گؤز یاشیملا
یووب آریدارام سنین غمین
دردیوی داغیوی بو سینه مدن
سیلیب سؤکوب آتارام تر تمیز داها
هئچ بی وفایا اینانمارام من بوندان سورا
کاشکا سنینله هئچ گؤز گؤزه گلمه سیئیدیم
*
*

بایاتیلار - سربازلارین زبان حالی

عزیز داغلی آتا - آنالار آللاه ایگیت لریزه رحمت ائیله سین. باشی ساغ اولسون. آللاه سیزه صبر وئرسین. * پادگان دا نلر اولدو، سرباز ارزون اوره ی...