Montag, Juli 29, 2013

چه می شد آخر ای مادر - عالم تاج قائم مقامی - ژاله

چه می شد آخر ای مادر اگر شوهر نمی کردم
گرفتار بلا خود را چه می شد گر نمی کردم
گر از بدبختی ام افسانه خوانی داستان گوئی
به بدبختی قسم ، آن قصه را باور نمی کردم
مگر باری گران بودیم و مشت استخوان ما
پدر را پشت خم می کرد ، اگر شوهر نمی کردم
بر آن گسترده خوان ، گوئی چه بودم گربه ای کوچک
که غیر از لقمه ای نان خواهشی دیگر نمی کردم
زر و زیور فراوان بود و زیر منتم اما
من مسکین تمنای زر و زیور نمی کردم
گرم چون خوش قدم مطبخ نشین می ساختی بی شک
چو او می کردمت خدمت ، از او بهتر نمی کردم ؟
به دل می ریختی زهرم ، به سر می کوفتی کفشم
اگر این تاج کفشت را به سر افسر نمی کردم
گرفتم آب حیوان داشت بر کف یار بی چونم
چه می شد گر من از این باده در ساغر نمی کردم
گرفتم آب حیوان بود کوی نازنین شوهر
چه می شد من گر از این چشمه کامی تر نمی کردم
نگویم پیر و ممسک بود و آتش خو ولی آخر
بدان نابالغی شوهر ، چه می شد گر نمی کردم
ور این پایان کارم بود ، خوشتر کان سبابت را
حبا در خدمت استاد دانشور نمی کردم
مقامات از چه می خواندم ، مقولات از چه می دیدم
چه می شد گر عرض را فرق از جوهر نمی کردم
بیان را و معانی را چه سود و چه زیان بودی
به منطق گر معانی را بیان پرور نمی کردم
تو اکنون با پدر در سینه خاکی و شوهر هم
حکایت کاش از این افسانه با دفتر نمی کردم
دلم دریای خونست ، ارنه در دامان تنهائی
شکایت از پدر یا ناله از مادر نمی کردم
تو در خاکی و من بر تربتت چون شمع می سوزم
وگر نه حمله بر آن مشت خاکستر نمی کردم
پدر را و ترا آوخ گر اندک تجربت بودی
من اکنون ناله از بی مهری اختر نمی کردم
وگر از دست بی صبری وجودم در امان بودی
حکایت نه زتو کز قهر جهان داور نمی کردم
بخواب ای نازنین مادر ، وزین درد آشنا بگذر
که گر اشکم روان می شد ، شکایت سر نمی کردم

Keine Kommentare: